تبليغاتX
وروجک
وروجک
 صفحه اصلی  تماس با ما  آرشیو   اضافه به علاقه منديها
عکس ، جوک ، مطلب تاریخی و..
به نام نوازنده گیتار عشق
مي خواهم بنويسم براي تو محبوب زندگانيم تو که عشقت در قلبم مانده و شب و روز براي ديدنت لحظه شماري مي کنم
مي خواهم بنويسم همچون معشوقه اي و عاشقي که براي معشوقش نامه مي نويسد نامه اي که پر از احساسات و علايق يک انسان عاشقي که هر کلمه اش
با سوز و گداز نوشته شده؛آري يک نامه،نامه اي پراز احساسات عاشقانه که توسط فرشته اي حمل شده و بدست معشوقه اي مي رسد نامه اي عاشقانه از يک شمع براي پروانه و نگارنده براي او راز سرنوشت،راز زندگي يعني عشق را نوشته بود
|+|   نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388  23:11 توسط   سلما | 
به نام نوازنده گیتار عشق
مي خواهم بنويسم براي تو محبوب زندگانيم تو که عشقت در قلبم مانده و شب و روز براي ديدنت لحظه شماري مي کنم
مي خواهم بنويسم همچون معشوقه اي و عاشقي که براي معشوقش نامه مي نويسد نامه اي که پر از احساسات و علايق يک انسان عاشقي که هر کلمه اش
با سوز و گداز نوشته شده؛آري يک نامه،نامه اي پراز احساسات عاشقانه که توسط فرشته اي حمل شده و بدست معشوقه اي مي رسد نامه اي عاشقانه از يک شمع براي پروانه و نگارنده براي او راز سرنوشت،راز زندگي يعني عشق را نوشته بود
|+|   نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388  22:39 توسط   سلما | 
دلم گرفته !

نمي دانم چه بگويم واز كجا بگويم از اين همه درد و رنج ؟!

از زندگي يكنواخت خسته شدم ، كجا بايد باشم كه بدون سختي و در رفاه و

آسايش باشم؟

احساسي دارم كه شايد كسي به اين احساس تاکنون دچار نشده

الان كه مي نويسم وسط اتاق دراز كشيدم و به همستر هايم نگاه مي كنم

كه با چه شوقي بازي مي كنند آرزو مي كردم كه اي كاش من هم جاي آنها

 بودم مثل علي بي غم.

وقتي به افكارم رجوع مي كنم مات و مبهوت مي مانم كه چرا بدنيا آمدم و

چرا حداقل توي يك شهر كوچيك با مردمي كه نمي توانند خوشبختي يكديگر

 را ببينند زندگي مي كنم؟!

خسته ام ، خسته ي خسته !

نه هيچ قومي و نه خويشي.

در اين شهر تنهاي تنهايم بدون سرگرمي ،بدون آسايش،با اينكه 19 سال دارم

 اما تا الان هيچ خوشي نديده ام

با اين وجود خدا رو شكر مي كنم كه سايه ي پدر و مادرم بالاي سرم است

 اگر اين دو نعمت را نداشتم چه مي توانستم بكنم؟

مثل يك گرگ زخمي شده ام طوري كه هم از دشمن ضربه خوردم هم از

دوستي كه جاي خواهر را برايم پر مي كرد.

وقتي ندارم بايد خلاص شوم از اين زندگي. . . .

از شما دوست عزيز ياري مي طلبم و مي خواهم مرا راهنمايي كني كه

چكنم؟!

|+|   نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  19:42 توسط   سلما | 
jojo
jojo
|+|   نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  19:5 توسط   سلما | 
پوست

1.    كساني كه پوست چرب دارند آب ليمو را با گلسيرسين مخلوط كرده با پنبه روي صورت خود بكشند.

 

2.    كساني كه جوش زير پوست آنها مي زند آب ليمو و عسل را مخلوط كرده بعنوان شربت ميل كنند.

 

3.    براي رفع چين و چروك هر 5ساعت يك عدد پرتقال ميل شود.

 

4.    براي جوش هاي صورت آب جعفري و آب سيب با يك قاشق غذا حوري آردجو مخلوط نموده به صورت ماسك روي صورت بگذاريد.

 

5.    خوردن سيب باعث روشن شدن رنگ چهره ميشود.

 

6.    براي درمان كك مك شيره انگور را به صورت ماسك بگذاريد.

 

7.    يك ماسك سفيد كننده براي پوستهاي چرب :

 

سيب رنده شده ، سفيده تخم مرغ و كمي پودر نشاسته را مخلوط به صورت ماسك روي صورت بگذاريد.

 

 

برگرفته از كتاب درمان با ميوه ها

|+|   نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  10:30 توسط   سلما | 
خود را شناختم

دوست دارم دوست داشتن را‌‌‌‌‌‌. دانستن را. آرزوهای بزرگ داشتن را. محبت و عشق ورزیدن را

 و درست دانستن را که تمام زیباییهای جهان را شامل می شود پس تو ای دوست عزیز در این

راه شاید آسان اما بر پیچ و خم یاریم کن تا با یاری یکدیگر ندانسته ها را بدانیم و به دیگران نیز

 بیاموزیم.

|+|   نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  12:48 توسط   سلما | 
اطلاعاتی در مورد شهرستان کازرون
شهرستان كازرون یکی از شهرستانهای ایران است که در غرب استان فارس قرار دارد و مرکز آن شهر کازرون است. شهرستان کازرون آب و هوايی نسبتاً گرم با مقدار شدت متفاوت دارد و همچنين درياچه پريشان در جنوب شرقی آن قرار دارد. اين شهرستان از مناطق تاریخی و باستانی ايران است و آثار تاريخی فراوانی را در بر دارد. خرابه های شهر شاپور را در 20 كيلومتری كازرون قابل مشاهده است.

شهرستان كازرون از شمال به شهرستان شيراز، از غرب به شهرستان ممسنی و از جنوب به استان بوشهر محدود می شود.

جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۲۶۶٫۵۶۴ نفر بوده است

فهرست مندرجات

تقسیمات کشوری

 گردشگری

از جاذبه های شهرستان كازرون می توان به نرگس زار، شهر تاريخی بيشاپور، امام زاده سيد حسين، تنگ و تيكاب، دشت های جنوب شهر کازرون، باغ نظر، آتشکده کازرون و مجسمه شاپور اول اشاره كرد. جلوه های بهاری و پاييزی درياچه پريشان (فامور) جذاب و ديدنی بوده و مراتع و گلزارهای حاشيه درياچه و پرندگان وحشی آن گردش‌گاه طبيعی و جالب توجهی را به وجود آورده اند. ارزش های زيست محيطی درياچه پريشان بسيار كم نظير و جالب توجه بوده و اين درياچه را به يکی از مراکز جلب گردشگران و بوميان منطقه برای گذران اوقات فراغت، تبديل نموده است. چشمه ساسان که مناظر طبيعی ارزشمندی در پيرامون آن وجود دارد و غارهای تاريخی چون غار تنگ چوگان که مجسمه حجاری شده شاپور اول در آن قرار دارد، از جاذبه های طبيعی شهرستان کازرون به شمار می آيند. نقش شاپور که از بقايای شهری آباد بر جای مانده و ويرانه های شهر بيشاپور كازرون که به همت شاپور اول ساخته شده و كاخ ها و بناهای بسياری داشته، به همراه چندين اثر مذهبی و تاريخی ديگر که قدمت بيش تر آن ها به دوره های باستانی می رسند، از مهم ترين ديدنی های شهرستان کازرون به شمار می آيند.

اشتغال

طی نیمه اول و دوم دهه 85-1375، در این شهرستان جمعیت 15 ساله و بیشتر شاغل به طور متوسط سالانه به ترتیب 93/3 درصد و 93/3 درصد افزایش خواهد یافت. تعداد شاغلان 10 ساله و بالاتر به ترتیب از 57833 نفر در سال 1375 به 70377 نفر در سال 1380 و 85674 نفر در سال 1385 افزایش می یابد.

 

کشاورزی و دام داری

محصولات کشاورزی شهرستان كازرون عبارتند از: غلات، تنباكو ، خرما، برنج، حبوبات ، پنبه، مركبات كه برخی از اين محصولات جزء صادرات شهرستان نيز می باشند. از سوی ديگر به لحاظ اين كه ايلات و عشاير در منطقه پراكنده هستند. دام داری و توليدات دامی رونق چشم‌گيری دارد. انواع فرآورده های لبنی و پشم و پوست و روغن از توليدات دامی بخش دام پروری کازرون است.

 زبان

زبان مردم این شهرستان، زبان فارسی است و شماری از واژه هائی که در کازرون بکار می گیرند نزدیکی با زبان پارسی میانه دارد]گویش ها ( کازرونی ، دوانی ، دوسیرانی ، بورنجانی ، عبدویی و ... ) آداب ، رسوم ، سنت ها ، متل ها و مثل های موجود در این منطقه به خاطر در بر داشتن ویژگی های زبان و فرهنگ کهن این دیار ، از دیر باز توجه زبان شناسان را به خود جلب کرده است.

نــــژاد

نژاد مردم شهرستان کازرون ، همانندمردم جنوب ایران ، از نژاد پارسه یا ( پاراسواژ) شعبه ای از نژاد آریاست که تقریبا 3 هزار سال پبش از میلاد از مسکن اصلی خود به ایران و فارس آمده اند . مردم کازرون تا اندازه زیادی اصالت نژاد خود را حفظ کرده اند ، زیرا وقتی در میان رعایای کازرون گردش می کنیم و صفات و عادات آنان را مورد دقت قرار می دهیم ، قرابت و نزدیکی زیادی با نژاد آریائی قدیم در آنان می بینیم . واژه های محلی و آداب و رسومی که نسل به نسل حفظ کرده اند نشانگر این واقعیت می باشد .

 دیـن

پیش از حمله اعراب اهالی کازرون و شاپور و دیگر بخش های این شهرستان مانند همه ایرانیان دین زردشتی داشتند و بویژه در شاپور چندین آتشکده بزرگ وجود داشته که آثار ویرانه های آن هنوز باقی است . پس از فتح ایران به دست اعراب در زمان خلیفه دوم ( 13 هجری قمری) و تصرف کازرون به سرداری حکم بن ابی العاص ، عده ای از اهالی این دیار به دین اسلام درآمدند . در سده چهارم و پنجم تعداد زردشتیان کازرون زیاد بوده است و دراین هنگام مردی زردشتی به نام خورشید که او را دیلم گبر نیز می گفتند حاکم کازرون بوده است . سلمان فارسی نخستین شخص از اهالی کازرون است که در خدمت حضرت رسول (ص) به دین اسلام مشرف شد و حکمی از آن جناب گرفت که کازرونیها از دادن مالیات و جزیه معاف باشند . بیشتر اهالی کازرون و اطراف آن تقریبا تا سال 400 هجری قمری زردشتی بودند و از این سال به بعد به واسطه کوشش شیخ ابواسحق فرزند شهریار کازرونی مردم کازرون کم کم مسلمان شدند . تا زمان صفویه و رسمیت یافتن مذهب تشیع اهالی این سرزمین شافعی بودند و علمای بزرگی نیز از میان آنان برخاستند . امروز مذهب همه اهالی شیعه اثنی عشری است و در مذهب تعصب دارند . در کازرون اقلیت های مذهبی کم است و در حقیقت 99 درصد از مردم شهرستان کازرون مسلمان هستند و یک درصد باقی مانده شامل ادیان دیگر می باشد

 

 

استان فارس

استان فارس

مرکز شیراز
شهرستان‌ها

آباده | ارسنجان | استهبان | اقلید | بوانات | پاسارگاد | جهرم | خرم‌بید | خنج | داراب | زرین‌دشت | سپیدان | شیراز | فراشبند | فسا | فیروزآباد | قیر و کارزین | کازرون | لارستان | لامِرد | مرودشت | ممسنی | مهر | نیریز

شهرها

آباده طشک | آباده | اردکان | ارسنجان | استهبان | اسیر | اشکنان | افزر | اقلید | اهل | اوز | ایج | ایزدخواست | باب‌انار | بالاده | بنارویه | بهمن | بیرم | بیضا | جنت‌شهر | جهرم | جویم | حاجی‌آباد | خاوران | خرامه | خشت | خنج | خور | داراب | داریان | رونیز | زاهدشهر | زرقان | سده | سروستان | سعادت‌شهر | سورمق | سوريان | سیدان | ششده | شهر پیر | شیراز | صغاد | صفاشهر | علامرودشت | فتح‌آباد | فراشبند | فسا | فیروزآباد | قائمیه | قادرآباد | قطب‌آباد | قیر | کازرون | کامفیروز | کره‌ای | کنارتخته | کوار | گراش | گله‌دار | لار | لامرد | لپوئی | مرودشت | مشکان | مصیری | مُهر | میمند | نودان | نورآباد | نیریز | وراوی 

نقاط دیدنی

آرامگاه سعدی | ارگ کریمخانی | بازار وکیل | باغ ارم | باغ دلگشا | باغ عفیف‌آباد | برم دلک | بند امیر | بیشاپور | پاسارگاد | تخت جمشید | تمب بت  | حافظیه | دریاچه پریشان | کاخ سروستان | کعبه زرتشت | مسجد وکیل | حمام وکیل | آتشکده کازرون | نارنجستان قوام | نقش رجب | نقش رستم 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

|+|   نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  9:50 توسط   سلما | 
sms عاشقانه

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.

گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن

محبت تنها هديه ای است

که احتياج به بسته بندی ندارد

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش

 راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند.

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد


غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

|+|   نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  11:31 توسط   سلما | 
داستان یک ازداج عشق

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
 

 

|+|   نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  11:28 توسط   سلما | 
axxxxxx
Image Hosted by ImageCraze.com Image Hosted by ImageCraze.com
|+|   نوشته شده در شنبه یکم دی 1386  12:23 توسط   سلما | 
در آغوش خداوند بزرگ

 يکي از همين روزهاي تعطيلي که همگي در آرامش و آسايش خواب بوديم، خوابي ديدم. صحنه و دکور خواب برايم آشنا بود و خيلي زود احساس کردم که براي نخستين بار دارم دنباله يک خواب قديمي را ميبينم.

" کسي در آغوشم بود و هر دو ، پايان يک دوران گريستن را ميگذرانديم. آن کسي که پيش از من گريه را آغاز کرده بود از جا برخاست و اشکهايش را پاک کرد و دستي بر شانه من نهاد و گفت:

" بلند شو! بلند شو."

من مشغول کار خودم بودم و به او اعتنائي نکردم ، اين بار با فرياد گفت :

-         " اوستا ، پاشو بايد يک کار جدي بکنيم. "

من مات و مبهوت به او نگاه کردم و گفتم :

-         خداوند توانا ، قربان آن قد و قامتت بشوم ، من حسن عباسي هستم ، تازه اگر با هم خيلي رفيق و دوست هستيم ميتواني بگوئي حسن."

خداوند که اخمهايش را در هم کرده بود و انگاري عصباني شده بود به زور لبخندي زده و گفت:

-         " مگر من خداي تو نيستم ، چطور براي خريد آن پيراهن و اين شلوار به حرف بچه چهارساله ات گوش ميکني ، من ميخواهم تو را اوستا بنامم، همين."

-         " خداوند گرامي ، حسن هم نام بسيار خوبي است ، هر چند من از شانسهاي امام حسني ندارم که صدها کنيز و هزاران شتر و دهها خانه و غيره داشته باشم، اما به اين نام عادت کرده ام و اگر بخواهم به اوستا هم عادت کنم بايد چهل سال ديگر از عمرم را روي آن بگذارم ، تازه خيليها فکر خواهند کرد که من زرتشتي شده ام."

خداوند حرف مرا قطع کرد و گفت :

-         " چطور مردم را تشويق به تغيير نام ميکني اما خودت چنين نميکني ؟ از سوئي تو خودت مگر بارها ننوشتي و نگفتي که اوستا پيش از زرتشت وجود داشته ، بيخود ميکنند که ترا به آن بچسبانند، تو رفيق خود من هستي ، والسلام "

-         " تو خودت مرا اوستا نام ميگذاري ، آنوقت ميگوئي والسلام، پس به جاي والسلام بگو پايان."

خداوند اين بار لبخندي جدي ميزند و از ته دل ميگويد:

-         " آره با ايراني بايد ايراني حرف زد هر چند عربي هم بلد باشد."

خداوند يک خميازه بزرگي ميکشد ، دوبار دور خودش ميچرخد دستهايش را باز نموده ، مشتهايش را گره ميکند ، به من نزديک ميشود ، و من هم نزديک بود از ترس زهره ترک شوم، که خداوند با مشتهاي گره کرده مانند بوکسورهاي حرفه اي به نرمي و آرامي به شانه هايم ميزند، زدني که گوئي فرزندش را نوازش ميکند و دو سه بار به هوا ميپرد و ميگويد:

-         " بسيار خوب ، بيا جلو ببينم ، بايد به اصل کار بپردازيم ، آماده هستي؟"

-         "بستگي دارد که اصل کار چه باشد؟"

-         " جستن چاره اي براي من ، مگر نگفتم که در روي زمين چه کارهائي به نام من کرده و ميکنند ، بايد چاره اي بجوئيم."

-         خداوند گرامي چطور شد پس از گذشت قرنها و هزاره ها به فکر اين مسئله افتادي؟"

-         " اين فکر را تو در ذهن من انداختي ، و چه فکر بکري."

-         " از کجا آغاز کنيم؟"

-         " از يک تريبون ، تو بايد مرا کمک کني تا يک تريبون و پايگاهي براي رساندن پيامهايم داشته باشم."

 

قومي متفکرند در مذهب و دين

جمعي به گمان افتاده در راه يقين

ناگاه مناديي در آيد زکمين  

کاي بيخبران راه نه آنست و نه اين

|+|   نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  20:5 توسط   سلما | 
خواب دوم (هوسي براي خوابيدن!)

هر چند در اين شهر زيباي پاريس ، هزار و يک رنگ و وارنگ ديدني و جالبي وجود دارد اما براي ماها که هميشه در حال کار و تلاش هستيم و نه خواب و خوراک درست و حسابي داريم و نه برنامه اي براي روز ديگر ، فقط به فکر يک روز تعطيلي هستيم تا کمي بخوابيم. حالا بگذريم که بسياري ديگر از هموطنان مقيم اين ديار ، شب تا صبح بيدارند و بامدادان تا شب در خواب ! اما براي ماها که مرتب در حال تلاش هستيم روزهاي آسودگي بهترين بهانه براي استراحت است به ويژه تعطيلاتي که در همسايگي شنبه و يکشنبه باشد. چون فرنگيها هميشه دوست دارند که تعطيلات رسميشان جمعه يا دوشنبه بيافتد تا اين روز تعطيلي را به آخر هفته اضافه کنند و سه چهار روز به گردش بروند . اما ماها که حتي شنبه و يکشنبه ها را هم کار ميکنيم از اين روزهاي تعطيلي براي خوابيدن بامدادي استفاده ميکنيم و به قول دائي کويري ، ما هميشه کلي کسري خواب داريم و تازه وقت هم کم ميآوريم . شبها که چه عرض کنم ، دمدمه هاي سحر ساعت دو ، سه يا چهار بامداد ميخوابيم و با عجله ، و دست پاچگي ساعت هشت بامداد بيدار ميشويم تا کارهاي روزانه را آغاز کنيم . حالا خوبه که مادر بچه ، معلم و کارمند نيست و هر روز دختر خوشگلمان را بيدار ميکند ، صبحانه ميدهد ، لباس تر و تميز ميپوشاند و او را به مدرسه ميبرد، بگذريم که لباس پوشيدن ما هم به فرمان اين دختر خانم است، از دو سالگي براي ما هم لباس ، کراوات و غيره انتخاب ميکرد ، چه رسد به لباسهاي خودش . يادم از بچگي خودم ميايد که تازه خيلي پدر و مادر دمکرات ، مهربان و خوبي داشتيم اما فقط از دوازده سالگي توانستيم خودمان رنگ و مدل لباسهايمان را انتخاب کنيم . اما بچه هاي اين دوره و زمانه ، براي پدر و مادرشان لباس انتخاب ميکنند.

باري از خواب بامدادي روزهاي تعطيل ميگفتم ، آخ که چه کيفي دارد که شما ساعت سه يا چهار بامداد يک پياله شراب ببخشيد ! يک پياله ماست بخوريد و به رختخواب برويد تا چند ساعت آسوده بخوابيد . البته به شرطي که کسي شما را پس از چند ساعت با داد و فرياد بيدار نکند ، که" پاشو برويم خريد تا کفش و کلاه بخريم ، آلبالو و گيلاس بخريم ، امروز روز تعطيلي است و مارشه ها چيزهاي خوبي دارند ، هندوانه آمده و ما هنوز نوبر نکرده ايم ، فصل انار هم دارد تمام ميشود و ما يک شکم درست و حسابي انار نخورديم... وقتي ميروي و چند کيلو انار و هندوانه و گيلاس ميخري و کسي نميخورد و فردا ميوه ها ميگندد ! خانم داد و فرياد ميزند که : " اين همه ميوه چرا خريدي که خراب ميشه و بايد ريخت تو زباله دان !"

اگر کمي تاخير در بيدار شدن بکني ، ناگهان از خريد خانه ميرسي به خود خانه : " اين هم شد خونه که ما داريم ، رنگ آفتاب را نميبينيم ، چمدانها همينطور روي هم سوارند ، يک تختخواب درست و آشپزخانه بزرگ و سالن غذا خوري حسابي نداريم ، يخچالهايمان هم که کم است، اين سه چهار تا يخچال که جوابگوي ما سه نفر نيست ، بايد يک يخچال فريزر سه متري مثل يخچال کاترين بخريم ، تازه فرانسواز هم رفته استيل آشپزخانه و اتاق خوابش را عوض کرده و ما هم بايد يک فکري بکنيم ... خونه کاظم آقا را نگاه کن چقدر بزرگ است ! سگ هم دارند منقل کباب هم دارند هميشه هم خونه شان پر از مهمان است!... ميروي يک خانه بزرگ خارج از شهر ميخري ! هر روز با خانم دعوا داري که اين هم شد خونه ! اين همه از شهر دور است ! رفت و آمد من به فروشگاههاي دارتي و فنک و گالري لافايت سخت شده ! آدم يک قلک هم داشته باشه تو خود پاريس از اين خانه بزرگ و استخر و ميز پينگ پنگ و پارکينگش بهتره! ...

خب ! فردا ميروي و در پاريس خانه ميگيري و کمي کوچکتر! باز جنگ و دعوا که " اين خونه کوچيکه و نميشه مهمون دعوت کنيم ! عمه جان ميخواد از مشهد بياد خاله جان از شيراز بياد آقا عمو از تبريز بياد ... مگه ميشه تو اين خونه ازشون پذيرائي کني؟ "

خلاصه خيلي کم پيش ميآيد که انسان بتواند از تعطيليها و آسوده روزها بهره خوابيدن درست و حسابي ببرد و براي چند ساعت هم که شده آسوده بخوابد.

سرمست به ميخانه گذر کردم دوش

پيري ديدم مست و سبوئي بر دوش

گفتم زخدا شرم نداري اي پير ؟

گفتا کرم از خداست مي نوش خموش!

|+|   نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  20:4 توسط   سلما | 
خدا را درخواب ديدم زار زار گريه ميکرد

در صحنه ميز و صندلي است و کتابخانه اي در کنار آن، و مردي که کتاب در دست دارد و ميخواند و پيداست که از آنچه ميخواند بسيار متحير و متعجب است . صداي زني مي آيد که با فرياد مي گويد:

زن : عزيزم بسه ديگه اون چراغ را خاموش کن بيا بخواب.

مرد: هيس داد نزن ، دارم مطالعه مي کنم.

زن : چه مطالعه اي ، تا کي ميخواي منو عذاب بدي و شبها نذاري بخوابم؟

مرد : چه عذابي بهت ميدم، تو تو اطاق خودتي ، منم اينجا تو سالن ، اصلا نه نور چراغ توي اطاق مي آيد نه صداي ورق زدن کتاب ، پس جارو جنجالت براي چيه؟

کمي سکوت و مرد به خواندن ادامه ميدهد. پس از چند ثانيه دوباره زن فرياد ميزند:

زن : آخه نميبيني همه اون موهات ريخته از بس که کتاب خواندي، اخه بسه ديگه پاشو بيا بخواب.

مرد : گفتم داد و بيداد نکن ، باز اين همسايه پليس خبر ميکنه ، فکر ميکنه دعوامون شده و داريم تو سر و کول همديگه ميزنيم.

مرد خواندن کتاب را ادامه مي دهد، چند ثانيه سکوت ، بار ديگر زن فرياد ميزند:

زن : آخه مرد حسابي صبح شد ، مگه فردا نمي خواي بري سر کار؟ پاشو بيا بخواب.

مرد که با فرياد همسرش از جا پريده و مضطرب است ، ميگويد:

مرد : خب من مي خوام برم سر کار ، تو که نميخواي بري سر کار ، ديگه جار و جنجالت براي چيه؟

زن : براي توست عزيزم، آخه نميخوام هنگام روز سر کارت خسته بشي و هي خوابت بياد.

مرد : عجب پس دل خانم براي بنده ميسوزه؟

زن : چه جور هم.

مرد: يکي دو صفحه ديگه بيشتر نمونده ، رسيده به موسي.

زن : چي ! رسيده به موسي؟

چند لحظه سکوت ...، و مرد کتاب را تمام کرده، خميازه اي ميکشد و مشتهايش را به سينه ميزند و به سوي رختخواب ميرود.

صحنه تاريک ميشود و موزيک لالائي براي يک دقيقه پخش ميشود.

پس از پايان لالائي ، چند لحظه سکوت ...، خروسي ميخواند...

 زن : عزيزم بلند شو . صبحونتو بخور که کارت دير ميشه.

زن به طرف ميز ميآيد و کتابي که شوهرش ميخوانده است را در دست ميگيرد، در همين لحظه مرد هم به سوي زن ميآيد.

مرد : صبح به خير عزيزم.

زن : صبح به خير ، چت بود ديشب؟

مرد : هيچي عزيزم، چيزيم نبود ، کتاب ميخوندم.

زن : ميدونم " افسانه افسانه ها!" رو ميخوندي، اما من از گريه ديشب ميگم، توي خواب گريه ميکردي؟

مرد: چطور؟ گريه.

مرد کمي فکر ميکند.

مرد : آهان  راست ميگي، تو فهميدي من توي خواب گريه ميکردم.

زن : آره عزيزم، چي بود؟ خواب بد ديدي؟

مرد : نه بابا ، خدا را خواب ديدم؟

زن : چطور خدا را خواب ديدي؟ مگه خدا چه جوريه که توي خواب تو بياد؟

مرد: حالا که اومد، عجب خداي خوبي هم بود، خيلي ازش خوشم اومد.

زن : چطور؟

مرد: آخه نميدوني در چه هيبتي اومد.

زن : مگه هيبتش را هم ديدي؟

مرد: آره عزيزم ، يک جوان زيبا و خوشگل.

زن : خب ! با همديگه صحبت هم کرديد؟

مرد:آره عزيزم، چون با هم صحبت کرديم ، منهم گريه کردم . آخه توي خواب ديدم که خدا گوشه اي غريب و تنها مثل اين بچه هاي يتيم نشسته و زانوهاش رو در بغل گرفته و داره هق هق ميکنه، اولش فکر کردم که از فرط خوشحالي و شادي داره به ريش ماها ميخنده . با خودم گفتم که اين چرخ و فلک را آفريده و اين مردمان را خلق کرده و اين شلم شوروا را درست کرده ، حق هم داره که به ريش همه ما بخنده. اما من با خودم گفتم همينجوري که نميشه خنديد، اونهم خدا،... جلو که رفتم فکر کردم الان چند تا مامور ميريزن روم و اجازه نخواهند داد که بهش نزديک بشم. همچين پاورچين پاورچين رفتم جلو اما هيچ خبري نبود و کسي مزاحم نشد تا رسيدم جلوش ، ديدم واي مثل اينکه يک چشمه جلوش وا کرده باشند ، از اشکش کلي آب جمع شده است و خدا داره زار زار گريه ميکند. جلوش زانو زدم و گفتم : خدا جان فدايت شوم . درود بر تو. چيه؟ جريان چيه از چه قراريه؟ تو ديگه چرا گريه ميکني؟

سرش رو کمي بلند کرد ، چه چهره اي، مثل ماه، زيبا و مهربان، دلربا، معصوم، تا صورت بهتر از ماهش را ديدم دلم باغ باغ وا شد.

بهم گفت: اگه گريه نکنم چه کنم؟

مرد: گفتم آخه خدا جان تو چرا گريه ميکني؟ تو که خداوند بزرگي، توانائي، جباري، مکاري، قادري، قاسمي، عظيمي و ...

ناگهان صداي گريه اش بالاتر رفت و گفت : بيا ، اين هم از تو، با اين حرفهاي تو و با کارهاي اونها ، اگر من گريه نکنم پس چه کنم؟ تو مگر الان اون کتاب رو نميخوندي؟  

مرد: کدوم کتاب رو؟

خدا: همون کتابي که هنگام خواندن ، ده بار با زنت دعوا کردي؟

مرد: آهان چرا، همين نمايشنامه را ميگي؟ افسانه افسانه ها

خدا : آره همونو ميگم، نديدي در تاريخ از ديروز تا به امروز با من چه کرده اند؟ به نام من چه کارها که نکرده اند، به ياد من چه خانه ها که نساخته اند ، نگاه کن مرا، من محتاج و نيازمند خانه و معبدم؟ نميبيني در تاريخ با من چه کرده اند؟

مرد: آره خدا جان راست ميگي ، چه ها که به نام تو نکرده اند و نميکنند، پس اين طرف درست نوشته ، اين "افسانه افسانه ها".

خدا : اي واي، هنوز اونهائيکه تو خوانده اي ذره اي است از دردهاي من و از نيرنگها و حيله هاي مردم به نام من...

مرد : خب خدا جون اين که کاري نداره ، همه اينها رو تکذيب کن، سخنراني کن و مردم را روشن کن.

خدا : چه جوري؟ من با اينهمه اقتدار و شوکت و عظمت و برو بيا ، يک منبر، يک روزنامه، يک بلند گو، يک راديو، يک تلويزيون و حتي يک فاکس ندارم که به اين شارلاتانها بگويم : بابا بسه ، دست از سر موفرفري من برداريد. تا کي ميخواهيد براي من بيچاره که تمامي هستي از آن من است ، خانه بسازيد و چون خر عصاري دور آن بگرديد؟ تا کي ميخواهيد آدم و حيوان را به نام من و براي رضاي من قتل عام کنيد و تا کي ميخواهيد دنيا را بچاپيد و به نام من از رنج بينوايان کاخها و مناره ها بسازيد؟ ... و تازه مگر نميدوني من که خودم معبدي ندارم ، خانه اي ندارم هر چه معبد و خانه به نام منه ، متولي و نگهبان داره ، تازه اگر شبي هم بخواهم وارد يکي از خانه هاي خودم بشوم ، متوليها و نگهبانها مرا راه نخواهند داد . خلاصه من منبر ، روزنامه ، مجله ، تريبون ، راديو و تلويزيون ندارم که بتوانم با مردم حرف بزنم ، تازه اگر هم با همين چهره و قيافه ظاهر شوم و حرفي بزنم همان متوليان و نگهبانان معبدها و خانه هاي من و صاحبان مطبوعات و رسانه ها مرا خواهند کشت و خواهند گفت دروغگو و کافر و ملحدم.

مرد : واقعا راست ميگي خدا جون ، عجب بدبختي اي گير کردي ، وضع تو را هم خيلي خراب کرده اند، خدا گريه اش را از سر گرفته زار زار گريه ميکند.

خدا : حالا فهميدي که من چرا زار زار گريه ميکنم؟

آره عزيزم! من هم که بغض در گلويم گرفته بود ! بغضم را شکستم و دست در گردن خدا انداخته و شروع کردم با او به گريه کردن ! و بهش گفتم:

خدا جان قربانت بروم ، تو چه خوب و مهرباني ، لطيف و بخشنده اي و چه خوب است که من هم براي تو گريه کنم.

|+|   نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  20:2 توسط   سلما | 
از پانزدهم آذر تا اول دي بـر شمــا چه خواهــد گذشــت؟
  فروردين
    شما بايد در اجتماع بدرخشيد. فراموش نكنيد كه اگر گرفته و تودار باشيد، از همه چيز عقب خواهيد ماند. روزهايي كه پيش رو داريد، فرصت بسيار خوبي براي صميمي شدن با دوستان و همكاران جديد شماست.اگر مجرد هستيد، اكنون زمان مساعدي براي انتخاب همسر دلخواه تان رسيده است. به پيشنهادهايي كه در مدت اخير داشتيد، بيشتر و جدي‌تر نگاه كنيد. روزهاي آتي فرصت مناسبي براي سفر است. نقشه‌هاي‌تان را اجرا كنيد و با اميدواري و ديد مثبت در مورد عملي شدن آنها بينديشيد.يكنواختي در محيط اطراف‌تان، باعث كسالت شما شده است. سعي كنيد تغييراتي در پيرامون‌تان به وجود بياوريد تا روحيه‌تان هم تغيير كند.
    
    ارديبهشت
    دلتنگي‌هاي خود را كنار بگذاريد و از جريان زندگي‌تان لذت ببريد. اجازه ندهيد كه غم و اندوه و افسردگي بر شما غلبه كند. يك پيشنهاد بسيار ايده‌آل براي كار يا معامله‌اي به شما مي‌شود. با مشورت ديگران و سنگين و سبك كردن شرايط‌تان و البته توكل به خدا پيشنهاد را قبول كنيد كه سود چشمگيري براي‌تان خواهد داشت. يك درگيري عاطفي پيدا مي‌كنيد. صبر خود را از دست ندهيد كه انشاا... همه چيز درست خواهد شد. منتظر جوابي مساعد از طرف يكي از دوستان نزديك خود هستيد. در ضمن اگر مي‌خواهيد در اين ماه مشكلات شما مرتفع شود حتما با خانواده‌تان مشورت داشته باشيد.
    
    خرداد
    خوشحال باشيد كه به زودي پول مرده‌تان، زنده خواهد شد. سعي كنيد كمي بيش از پيش رازدار باشيد تا روابط خانوادگي و دوستانه‌تان به خطر نيفتد. يك مهماني در پيش خواهيد داشت. خودتان را زياد اذيت نكنيد. تجملات و اسراف، موجب گرمي و نزديكي دل‌ها نمي‌شود. بيشتر مواظب سلامتي‌ خودتان باشيد. كار بيش از حد، استراحت ناكافي و تلاش بي‌وقفه براي به دست آوردن پول، مي‌تواند سلامتي شما را به مخاطره بيندازد.ستارگان مي‌گويند كه شما رقابت شديدي در خود احساس مي‌كنيد. احساس رقابت با همكاران، همسن و سال‌ها و... اگر در حد متعادل به اين احساس بها دهيد، موجبات پيشرفت شما را فراهم مي‌آورد.
    
    تير
    مدتي است كه نگران بيماري يكي از نزديكان‌تان هستيد. به عيادت‌شان برويد و براي سلامتي‌شان دعا كنيد. درنهان خود به فردي غبطه مي‌خوريد. البته دوست نداريد اين موضوع را باور كنيد اما حقيقت اين است كه اين قضيه، واقعيت دارد.گاهي اوقات تمام وقت و انرژي خود را صرف خانواده مي‌كنيد اما بد نيست كمي هم به خودتان برسيد. جوري زندگي نكنيد كه در آينده افسوس بخوريد، افسوس بي‌توجهي كردن بيش از حد به خود يا خوشگذراني خارج از اندازه!بعضي وقت‌ها امتحان كردن چيزهاي جديد مي‌تواند سوژه هيجان‌انگيزي براي چند وقت باشد.
    
    مرداد
    خبرهاي خوشي در راه داريد. سعي كنيد شادي‌هاي‌تان را با ديگران قسمت كنيد. سعي كنيد اين روزها را براي كسي كه دوستش داريد، تبديل به يكي از روزهاي به ياد ماندني كنيد. وقت بيشتري براي معاشرت بگذاريد. چند وقتي است كه كسالت به سراغ شما آمده است. آدم بهانه‌گيري شده‌ايد. به امروز و فردا نگاه نكنيد كه اطرافيان، زير بال و پرتان را گرفته‌اند و نمي‌گذارند تنها بمانيد. اگر در رفتارتان تغيير رويه ندهيد و همچنان به غرغر كردن و بهانه گرفتن ادامه بدهيد، تمام اطرافيان از گردتان پراكنده خواهند شد.
    
    شهريور
    افراد جديدي وارد زندگي‌تان مي‌شوند. حضور آنها را به فال نيك و سعي كنيد خصوصيات مثبت را از آنها ياد بگيريد. بدون شك نمي‌خواهيد به شما يادآوري شود كه در گذشته داراي اشتباهاتي در مسائل مالي بوده‌ايد. مراقب پول‌تان باشيد و آن را بيهوده خرج نكنيد. ديگر وقت آن رسيده كه سكوت را در مورد مسئله مهمي كه اين روزها فكرتان را بدجوري به خودش مشغول كرده، بشكنيد و حقـايق را فاش كنيـد. رازداري بيش از حد، گاهي اوقات به ضرر شماست و شخصيت و حيثيت شمـا را زير سوال خواهد برد.
    
    مهر
    بايد در تمام لحظات زندگي خود خونسرد باشيد.درگيري شغلي شما زياد است، شايد هم خود را به شدت درگير مسائل تحصيلي كرده‌ايد.صحبت‌هاي شما با يكي از نزديكان كه مدتي است دچار مشكلات مالي شده، مي‌تواند به او كمك كند.در روزهاي گذشته در جمعي قرار گرفته‌ايد كه گفته‌هاي كسي از اعضاي اين جمع شما را ناراحت كرده و در پس پاسخ دادن به او هستيد ولي اين امر نمي‌تواند شما را راضي كند پس بهتر است اين كار را به گذشت زمان واگذار كنيد.از يك دوست قديمي نشاني به دست آورده‌ايد كه اين امر بسيار شما را خوشحال كرده، او را پيدا كنيد و تلافي اين سال‌هاي جدايي را درآوريد، او نيز در پي شماست.
    
    آبان
    مال و اموال براي شما شخصيت به همراه نخواهد داشت پس با داشتن آنها احساس غرور نكنيد كه اين احساس مي‌تواند به شدت در شما سركوب شود . بعضي مسائل در زندگي شما وجود دارد كه نسبت به آنها بي‌اهميت هستيد. رويه خود را عوض كنيد و به آنچه در زندگي‌تان نقش‌آفرين است، توجه داشته باشيد. فكر انجام معامله‌اي ذهن شما را مشغول كرده، بي‌گدار به آب نزنيد و به اطراف خود به دقت نظر كنيد. شايد قدمي برداريد كه شما را به بيراهه بكشاند و جبران آن هم براي شما مشكل باشد.براي حركت در مسيري پيچيده خود را آماده كنيد و مطمئن باشيد كه قدم برداشتن در اين راه، شما را به سرمنزل سعادت خواهد رساند.
    
    آذر
    مدتي است كه احساس گنگي در درون‌تان وجود دارد. به دنبال چيز يا كسي هستيد و مدام به فكر پيدا كردن آنيد. در روزهاي قبل با دوستي قديمي ملاقات كرده‌ايد كه در طي اين ملاقات او از شما درخواستي كرده ولي شما قادر به عملي كردن آن درخواست نيستيد. اين مطلب را با خود او در ميان بگذاريد و از گفتن اين حرف هيچ نگران نباشيد.مدتي است كه منتظر يك رابطه عاطفي هستيد ولي فرصت آن پيش نيامده. بايد قدم اول را خودتان برداريد در غير اين صورت راه به جايي نخواهيد برد. البته بايد توجه داشته باشيد كه انسان براي رسيدن به آنچه در انتظارش است بايد تلاش كند. پس از هيچ تلاشي دريغ نكنيد كه شب دراز است و قلندر بيدار. موفق باشيد.
    
    دي
    صحبت‌هاي صريح شما ممكن است ديگران را ناراحت كند. بعضي مواقع رك‌گويي كار دست انسان مي‌دهد. در ميان جمع خانوادگي خود بسيار دوست‌داشتني هستيد ولي همين صحبت‌هاي صريح شما ممكن است براي خانواده شما مشكلاتي به همراه داشته باشد.از طرف دوستان و نزديكان، پيشنهادي دريافت كرده‌ايد كه شما را بسيار مشغول خود كرده است. چرا دست دست مي‌كنيد؟ در اين مورد با افرادي كه قبلا چنين پيشنهاداتي داشته‌اند مشورت كنيد و از آنان كمك بخواهيد. در اين راه مجبور به انجام هيچ كاري نيستيد بنابراين راه را براي خود سخت و دشوار نكنيد.از دست كسي ناراحت هستيد. اين ناراحتي را بروز ندهيد.
    
    بهمن
    مدتي قبل كاري انجام داده‌ايد كه بسيار نگران نتيجه آن كار هستيد. سعي كنيد نگراني را از خود دور كنيد چون به هر حال شما بايد نتيجه كار خود را دريافت كنيد. پاداشي دريافت مي‌كنيد كه اين پاداش شما را به فعاليت‌هاي بعدي خود اميدوار مي‌كند. در مورد مسائل كاري خود با عده‌اي دچار اختلاف هستيد.با آنها قراري بگذاريد و صحبت‌هاي آنها را هم بشنويد و افكار خودتان را نيز براي آنها بازگو كنيد. مطمئن باشيد كه به اين صورت بيشتر به نتيجه خواهيد رسيد.بيش از حد تحت تاثير گفته‌هاي ديگران قرار مي‌گيريد. تجربه‌هاي گذشته به شما ثابت كرده كه گفته‌هاي ديگران زياد هم نمي‌تواند در روند زندگي شما تاثير داشته باشد .
    
    اسفند
    كسي براي كمك نزد شما مي‌آيد، بايد دست او را بگيريد و او را كمك كنيد. اين كار مي‌تواند مشكل او را حل كرده و خوشحالي به همراه داشته باشد. براي يكي از كارهاي عقب‌افتاده خود بايد سريع تصميم بگيريد. با يك سبك سنگين كردن ساده مي‌توانيد به نتيجه برسيد. پس وقت را هدر ندهيد و از تمام لحظات استفاده كنيد. به مهماني دعوت مي‌شويد كه در آن افراد جديدي را ملاقات مي‌كنيد. در اين بين صحبت‌هايي رد و بدل مي‌شود كه مي‌تواند شما را به آينده اميدوارتر كند. قبل از هر اقدامي بايد خوب راجع به آن فكر كنيد و بي‌گدار به آب نزنيد. راستي مسير زندگي عاطفي خود را كه مدتي از ادامه آن بازمانده بوديد، ادامه دهيد كه روزهاي روشني در پيش است
    
|+|   نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  12:9 توسط   سلما | 
درخشش ايران در هزاره‌ها و تاريخ هفت هزار ساله ايران

سالنامه‌هاي جهان

بزرگترين و قويترين ادياني كه امروز مردم جهان را بخود مشغول نموده است، «اديان ابراهيمي» و بگفته‌اي پيامبران از نسل « آدم» ميباشند. « اسلام»، « مسيحيت و يهوديت» ادياني هستند كه از يك جايگاه، يك منشاء و يك مركز برخاسته اند و هركدام از اينها، تاريخي براي خود دارند.

«تاريخ اسلام» كه به تقليد از «تاريخگذاري پارسيان» در زمان خلافت «عمر» بثبت رسيده است اكنون سال 1424 ميباشد اين تاريخ از هنگامه هجرت(گريز) « پيامبر اسلام»، از « مكه» بسوي
«
مدينه» در نظر گرفته شده است كه بر اساس ماه تنظيم گرديده و بعنوان هجري قمري مشهور است.

« سالنامه هجري قمري» بعلت متغير بودن ماهها فقط يك تاريخ سمبليك براي مسلمانان است و هيچ كشور اسلامي، تاريخ اداري- سياسي خود را براساس آن تنظيم نكرده و نميكند، بجز « ايران» كه سالنامه خويش را با « هجرت پيامبر اسلام» تطبيق داده است و بجاي ماه، بر اساس خورشيد آنرا تنظيم نموده است و با « نوروز» و«بهار» آغاز ميشود.

- بخش وسيع و گسترده ديگري از ساكنان كره زمين
«
تاريخ ميلادي» را استفاده مي‌كنند كه از هنگاميكه
«
ميلاد عيسي مسيح» تا به امروز سال 2003 مي شود.

« سالنامه يهوديان» از هنگاميكه زندگي و يا « ميلاد آدم» تعيين شده است. اين سالنامه از سپتامبر امسال وارد 5763 ميشود.

« تاريخ فراماسونري» نيز كه نشات يافته از
«
سالنامه يهوديان» است با سه هزار سال اختلاف
«
پيش از تولد مسيح» سال 6003 مي‌باشد.

« آدم» و فرزندانش

از سويي بايد در نظر داشت كه اديان يادشده (يهوديت، مسيحيت، اسلام) پيدايش حيات را از آغاز زندگي « آدم» ميدانند. آنهم نه اينكه « زندگي متمدن»، بلكه زندگي كلي بشر كه در حالت توحش ميزيسته است.

اما چرا زندگي وحشي! بدليل اينكه نشانه‌هايي كه در «قرآن»، «انجيل» و «تورات» در باره زندگي «آدم و حوا» بچشم ميخورد، بيانگر توحش اين «بشر اوليه» است، اين «بشر» كه «آدم» نام دارد.

عريان زندگي ميكند.

ازگياهان و ميوه هايي درختي استفاده ميكنند.

هنوز آتش را نميشناسند.

همخوابگي زن و مرد و توليد مثل را نميشناسند.

پس از شناخت همخوابگي زن و مرد و داراي فرزندشدن، فرزندانشان با هم همخوابه ميشوندو

نشانه توحش «آدم» حتي قرنها پس از او نيز در «صحراي سينا» و دشت بين النهرين ادامه دارد.

فرزندان «آدم» براي هرنسلي، «رئيس قبيله اي» داشته اند كه او را «پيامبر» برگزيده از سوي خدا مي خوانده اند، اين رهبران قبيله هر اشتباه و خلافي كه مرتكب ميشده اند را بحساس خدا مي‌گذاشته اند.

بدون هيچگونه استثنايي هريك از اين روساي قبيله خلافكاريهاي بزرگي مرتكب شده اند كه اين خلافها در «قرآن»، «انجيل» و «تورات» آمده است.

- چنانچه در كتب ديني آمده است بزرگترين خلافكاري «آدم» عدم اطاعت او از خدا بوده است و استفاده از ميوه درخت ممنوعه؟ يا بر اساس برخي از نظريات ديگر همخوابگي با «حوا»؟

پس از همخوابگي «آدم و حوا» اين دو داراي فرزنداني ميشوند كه پسرانشان در رقابت گزينش همخوابه از ميان خواهرانشان و بجان هم افتاده و «قابيل» براي تصاحب خواهر زيباتر برادرش «هابيل» را ميكشد..

«نوح»

رئيس قبيله ديگري است كه بخاطر مسئله جنسي با فرزندش مجبور به ترك او شده بود. (تورات تكوين- - اصحاح 16 و قرآن سوره هاي 25 و 26)

«لوط»

با دو دختر خود همخوابه شده بود و ملت او همجنسگرا بودند كه حتي مايل به دست اندازي به دو ميهمان زيبا و جوان او بودند (تورات- تكوين- اصحاح 19 و قرآن)

مترجمان و مفسران كتب ديني مدعي شده اند كه دو جوان زيبايي كه مهمان « لوط» بوده اند، فرشتگاني از آسمان آمده بودند؟ ما نادرستي اين سخن را در نوشته‌ها و مقالات پيشين ثابت نموده و توضيح داده‌ايم كه خداوند براي سخن گفتن با انسان نيازي بفرستادن ملائكه در جسم انسانهاي ديگر ندارد و از سويي اگر بخواهد دو جوان زيبا براي «لوط» و يا شخص ديگري بفرستد ميتواند اينكار را محرمامه انجام بدهد تا بهانه اي بدست ملت همجنسگراي «لوط» ندهد؟

اما در اصطلاح عاميانه ميدانيم كه مردم به هر دختر و پسر زيبايي صفت فرشته مي‌ دهند و كلا خوشرويان و زيبايان را ملائكه و فرشته مي نامند!!

«ابراهيم»

همسرش «سارا» را براي گاو، گوسپند، شتر و برده به «فرعون مصر» فروخت. (تورات تكوين اصحاح 12)

«ابراهيم » نيز هرچه كرده بحساب فرامين الهي گذاشته و آنرا دستور خدا ناميده است.

«ابراهيم» در پي بروز قطحي و وجود تنگدستي در ميان خانواده اش بسوي مصر حركت مي كند زيرا شنيده است كه فرمانرواي مصر زنان زيبا را از پدران و برادران در برابر پرداختهاي خوبي خريداري ميكند… «ابراهيم» اين معامله را بحساب فرمان خدا مي گذارد.

«ابراهيم» با «هاجر» كه هديه «فرمانرواي مصر» به «سارا» بوده است همخوابه گشته و «اسماعيل» ( نياي بزرگ قريش و پيامبر اسلام) را آورده است (گفته است فرمان خدا!)

«سارا» كه بچه دار نميشده است د رپي سفارشش چند جوان زيبا بخانه «ابراهيم» ميآيند و باردار شدن «سارا» را به او خبر ميدهند… «ابراهيم» مدعي ميشود كه اين جوانان زيبا نه ملائكه، بلكه خود خدا بوده اند كه در چهره جوان به خانه و حريم او وارده شده و مژده بارداري همسرش را داده‌اند؟!

پس از اين كه «سارا» هم داراي فرزند ميشود رقابتي سخت بين «سارا» و «هاجر» و فرزندان اين دو پديد مي‌آيد. «ابراهيم» براي پايان بخشيدن به درگيري همسرانش تصميم به نابودي يكي از فرزندان خود ميگيرد با عنوان قرباني به امر خدا!؟

«ابراهيم» پس از اينكه خود را براي سربريدن فرزند رشيدش ناتوان مي‌يابد از كشتن او اجتناب ورزيده و مدعي مي‌شود كه خداوند خواسته است او را امتحان كند!؟

در گيري زنان «ابراهيم» پايان نمي‌پذيرد و بدين رو «ابراهيم» بر آن ميشود تا «هاجر» و فرزند او «اسماعيل» را در صحراي خشك و سوزان عربي رها سازد (گفته است فرمان خدا!)

«داود»

به همسر يكي از فرماندهان سپاهش تجاوز نمود پس از آنكه آن زن از داود حامله شد، شوهر او را به جنگ فرستاد و دستور داد تا او را از پشت بكشند و پس از مرگ شوهر، داود زن را به حريم خود آورد. (تورات ساموئل اول اصحاح 11)

«سليمان»

با اينكه زن و فرزند بسيار داشت به عشق «بلقيس» ملكه صبا، به ان كشور لشگركشي نمود و «بلقيس» را ربود. (تورات- پادشاهان اول اصحاح 11)

اما در برابر همه اين مسائل و مشكلات و در تمامي اين هنگامه‌ها تمدن و مردم ايران بمراتب انساني تر و آگاهتر ميزيسته اند و همجنسگرايي و ازدواج ميان «خواهر و برادر» و «پدر و مادر» هرگز در ايران وجود نداشته است و از سويي چنانچه در كتاب «دينداري و خردگرايي» نوشتيم حتي خداي آرياييان خدايي است داناو توانا در برابر خداوند فرزندان ادم كه خدايشان، خدايي نادان و جاهل است!!

زيرا خداي آدميان تمدن را نمي شناسد و و جود انسانها در آنسوي آبها را نمي داند و هر چه هست در آدم و از آدم مي داند و كلا قصه‌هايي كه از آدم تا خاتم روايت مي شود افسانه‌هايي است كه سخن از جهل و ناداني خداي آنها مي گويد.

مثلا خداي آنها نمي داند كه چهار قدم بالاتر از دشتي كه آدم و حوا در آن سرگردانند تمدنهاي بزرگ مصر و سياهان آفريقا و ايران وجود دارد كه فرزندانش ميتوانند با آنها پيوند زناشويي ببندند بجاي اينكه با خواهران خود همخوابه شوند، و براي گزينش خواهر زيباتر خون و خونريزي راه بيندازند!!

|+|   نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386  19:41 توسط   سلما | 
انسان آفريده‌‌اي ناشناخته؟

به گواهي تاريخ و دانشمندان تمامي عصرها، انسان همواره موجودي ناشناخته بوده است. فلاسفه و انديشمندان و پيامبران در طي هزاره‌ها آمده‌اند، طرحها، نظريات و برنامه‌هايي را هم ارائه نموده‌اند. اما هرگز كسي نتوانسته است اين عنصر مرموز و مشكوك را بشكافد و دريابد كه انسان چيست، كيست و در اين جهان چه ميكند؟

درجهان كنوني ، پيشرفت سريع تمدن و تكنولوژي مدرن كه تماماٌ آفريده انسان است، وي را به مرحله‌اي فراتر از آفريده‌هايش كشانده است. يعني گنجايش و حجم آفريدگي انسان كنوني در رابطه با ماهواره‌ و انفورماتيك و اينترنت و ديگر تكنولوژيهاي مدرن بحدي گسترده است كه تا ساليان سال برنامه‌هايي را آماده دارد و هرروز هم بر آن افزوده ميشود و امكان كاربرد تمامي آنها براي همه ميسر و شناخته نيست. اين انسان كه امروز بر روي زمين چون خداوندي زندگي ميكند و هر غيرممكن را ممكن و يا هر آرزويي را به واقعيت تبديل مي‌كند، باز در مرزهايي از ناتواني گير ميكند و از راه مي ايستد.

همين انسان پيشرفته و دانشمند، امروز دچار تنگدستي، فقر و سقوط مادي است كه روز به روز بر آن افزوده ميشود.

مشكلات بيكاري، بيخانماني، شكست كمپانيها و شركتهاي بزرگ و كوچك و از بين رفتن قداست انديشمندان و رهبران سياسي جهان امروز، دردهايي هستند كه همه با هم دست به دست ميدهند تا اين انسان خداوند زمين را به مرحله سقوط بكشانند. بي شك همزمان با اين سقوط بخشهاي فراواني از بشريت كه در رفاه، آرامش، آسودگي و بي دردسري زمانه را سپري ميكنند، كوشندگان و آفرينندگاني هستند كه هربامداد كه از خواب برميخيزند برنامه و طرحي براي آفرينشي نوين دارند و در همين آفريدن و يا ماندن و درجا زدن است كه انسان امروزي چون انسان ديروزي به دو دسته و گروه تقسيم ميشود. البته بسياري داشتن و نداشتن شانس را در بهبود اوضاع آدميان دخيل ميدانند، اين شانس را هم كسي نتوانسته است تاكنون كالبدشكافي كند تا دريابد براستي شانس يعني چه؟ و گوهر اين كلام و سخن چيست؟

آنانكه باور مذهبي دارند، خدارا جايگزين شانس نموده اند و هرخوب و بدي را از او ميدانند و آنانكه انديشمند هستند همه رفتها و آمدها و فراز و نشيبهاي بشر را از انديشه و خرد او ميدانند.

درنگاهي واقع گرايانه به اين سه نوع طرز تفكر و انديشه، براستي ميتوان اين را گواهي داد كه پيشرفت و ترقي و تمدن سازي بشر، همواره تكيه بر انديشه فعال و باور داشتن به آفريدن و آفرينندگي بوده است و از آن طرف هر گاه انسان در پي پيروزي شانس و يا ياري رساني غيبي بوده است، به هدف رسيدنش قدري دچار مشكل گشته و انديشه از فعاليت و نوآوري دور شده است.

از سويي كسانيكه به انديشه‌هاي محكم ديني باور دارند، دو نوعند:

نخست كساني هستند كه از اين نوع باور براي خلاقيت و آگاهي بيشتر بهره ميگيرند و اينگونه انديشه را كوهي محكم و استوار پشت سرخود مييابند تا راه ترقي، پيشرفت و آفرينندگي را طي كنند و اين گروه به فرهيختگي و خردمندي ميرسند و عادتا هستي را با بينشي خردگرا مينگرند.

گروهي ديگر با داشتن تفكرات ديني خود را بخواب برده و هر آمد ورفتي را از سوي عنصري ديگر دانسته و يا به طرف بنيادگرايي و تعصب ورزي ميروند و يا به سمت انفعال و راكد بودن يعني مرده در تلاش! و ايستا در عقيده. و عادتا «تفكرديني» براي اين افراد به منزلـه مواد مخدر ميباشد كه آنها را از خود بيخود مينمايد

|+|   نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386  19:37 توسط   سلما | 
اس ام اس
عشق تو آتش زد بر خرمنم. وای خرمنم وای خرمنم وای خرمنم وای خرمنم...خوبه همین جور ادامه بده

نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد

امروز روز جهانی پوکی استخوان است کله پوک روزت مبارک

غروب عاشقا رنگش طلاییست/اگرچه آخرش رنج و جداییست

باغبان درب را نیند من فرد گلچین نیستم /من اسیر یه گلم دنبال هر گل نیستم

دلیل دوری من از تو تاریکی دنیای من بود نمی خواستم در این ظلمت شریک باشی

یا مهدی ... عالم از آن توست غریبانه چرا می گردی!

ای بی خبر از قافله رهگذر مرگ/ هر رهگذری می گذرد از گذر مرگ

|+|   نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386  18:49 توسط   سلما | 
خاطره
سلام اومدم با یه خاطره که مربوط می شه به سال اول دبستان

حدودا ۷ سال داشتم که می رفتم اول .حدودا ۴ماه از مدرسه می گذشت منم تقریبا هفته ای ۲ بار می رفتم برای ریاضی هر وقت میومدم عدد ۹ را بنیسم جایی که بنیسم ۹ می نوشتم p خب بلد نبودم

هیچکس هم که به من نمی گفت داری اشتباه می نویسی تا اینکه یه روز هم مثل بقیه روزا نوشتمp

تا اینکه معلمم متوجه شد گفت این چیه نوشتی منم ترسدم که نمرم بد بشه من تنبیه کنه گفتم مگه

غلط نوشتم از شانس خوبم نه تنبیهم کرد نه چیزی فقط به من گفت عدد نه (p) که نوشتی اشتباست

باید این طور بنویسی منم خیلی خجالت کشیده بودم جلو معلمم و از همه بدتر جلو بچه ها این طور بود که ضایع شدم .

از یه طرف هم شانس اوردم که کسی من مسخره نکرد.

 

|+|   نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386  19:12 توسط   سلما | 
پرسپوليسي ها ادعاشون نشه دفعه ديگه
پرسپوليس ۳ -   فجر شهيد سپاسي  ۳

 

جالبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

|+|   نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386  21:56 توسط   سلما | 
استقلال ۱  - برق شيراز ۱

 

 

استقلالي ها نظر بدند

|+|   نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386  20:44 توسط   سلما | 
چند تا عکس از مسعود سعیدی
Image Hosted by ImageCraze.com Image Hosted by ImageCraze.com Image Hosted by ImageCraze.com Image Hosted by ImageCraze.com
|+|   نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  11:23 توسط   سلما | 
ترفندهای جستجو در گوگل
مبانی جستجوی گوگل:

وقتی شما چند کیورد (Keywords) را با هم جستجو می‌کنید، یک موتور جستجو یک استراتژی از پیش تعیین شده‌ای برای بررسی و ترکیب کیوردهای شما دارد. آیا هر یک از کیوردها می‌توانند به تنهایی در هر جای صفحه وجود داشته باشند یا باید کنار هم قرار گرفته‌ باشند؟ آیا موتور جستجو کلمات کلیدی را با هم جستجو می‌کند یا تک‌تک؟


جستجوی یک عبارت:
گوگل به صورت پیش‌فرض، کلمات کلیدی شما را در هر کجای صفحه، چه کنار هم باشند و چه به صورت پراکنده، جستجو می‌کند. برای تغییر نتایج صفحات با کلمات مرتب شده موردنظر ما، آنها را در بین دو کوتیشن قرار می‌دهیم.

برای جستجوی کیوردهای زیر:
to be or not to be

گوگل کیوردها را در هر جای صفحه که آمده باشند، پیدا خواهد کرد. اگر شما می‌خواهید تنها نتایجی را ببینید که کیوردها با هم و به عنوان یک عبارت در صفحه آمده‌اند، آنها را در بین دو کوتیشن قرار دهید:
"to be or not to be"

گوگل در این حالت تنها نتایجی را نشان می‌دهد که کیوردها با هم ظاهر شده‌اند. البته گوگل کلماتی مثل «or» و «to» را در این حالت جستجو نمیکند.
جستجوی عبارت به این روش همچنین زمانی مفید است که شما می‌خواهید عبارتی را بیابید، اما مطمئن نیستید که جمله‌بندی عبارت مورد نظر شما درست باشد که این مطلب که مکمل این قسمت است در بخش Full-Word Wildcards شرح داده شده است.


اساس بول
یک موتور همه کیوردها یا هر یک از آنها را جستجو می‌کند که بر اساس پیش‌فرض بولی صورت می گیرد. موتورهای جستجو می توانند از AND برای جستجوی همه کیوردها یا OR برای جستجوی هر کلمه استفاده کنند.
در نتیجه حتی اگر موتو جستجو به صورت پیش فرض همه کیوردها را جستجو کند شما می توانید معمولا به آن یک دستور خاصی بدهید تا آن‌را برای یافتن هر کیورد راهنمایی کنید.

پیش فرض بولی گوگل AND است، یعنی اگر شما کلماتی را بدون اصلاح کننده ها جستجو نمایید همه کلمات شما را با هم جستجو می نماید.
به عنوان مثال اگر شما برای کلمات زیر جستجو کنید:
snowblower Honda "Green Bay"

موتور، جستجو را برای همه کیوردها باهم انجام می‌دهد. اگر شما مایلید که مشخص کنید که هر کدام از کلمه‌ها یا عبارات قابل قبول است یک OR بین هر کدام قرار دهید:
snowblower OR snowmobile OR "Green Bay"

اگر شما اصطلاحی را به همراه یک یا دو اصطلاح دیگر میخواهید، ‌آنها را در پرانتز قرار دهید مثل:
snowblower (snowmobile OR "Green Bay")


میتوانید جستجو برای کلمه snowmobile یا عبارت "Green Bay" به همراه کلمه Snowblower را با پایپ که معادل OR است به صورت زیر جستجو کنید که علامت | پایپ نامیده میشود:
snowblower (snowmobile | "Green Bay")


خنثی سازی:
اگر شما مایلید که آیتمی در جستجوی شما ظاهر نشود قبل از آن – قرار دهید:
snowblower snowmobile -"Green Bay"

موتور در این حالت صفحاتی را که شامل snowblower snowmobile هستند و "Green Bay" را در بر ندارند خواهد یافت. نکته ای که باید به آن توجه کرد، علامت – باید درست قبل از کلمه ای که شما آن را در نتایج نمی‌خواهید، باید قرار بگیرد اگر از فاصله نیز استفاده شود دیگر این دستور جواب نمیدهد.


دخالت آشکار:
روی هم رفته گوگل برای تمام کیوردها و عباراتی که شما مشخص می‌کنید، جستجو را انجام خواهد داد (به جز آنهایی که شما با علامت – آن‌ها را نادیده گرفته‌اید) گرچه کلمات معینی وجود دارد که گوگل آنها را به دلیل رواج زیاد در جستجو نادیده می‌گیرد. این لغات به شرح زیر هستند که لغات توقف نامیده می‌شوند.
"I", "a", "the", "of"

شما می‌توانید با اضافه کردن کاراکتر + گوگل را وادار کنید که کلمات توقف را نیز در نظر بگیرد:
+the king

همچنین کلمات توقفی که داخل عبارت کوتیشن‌دار نوشته می‌شوند، نادیده گرفته نمی‌شوند مثل:
"the move" glam

که نتایجی دقیقتر از نتیجه زیر دارد:
the move glam

طبعا به خاطر اینکه گوگل کلمه the را در جستجوی اول در نظر گرفته است، اما در دومی آن‌را نادیده گرفته است.


مترادف‌ها:
گاهی اوقات شما احساس می‌کنید که شما از بعضی نتایج مفید بی‌بهره مانده‌اید، زیرا کیورد یا کیوردهایی که شما انتخاب کرده‌اید، تنها راه بیان آنچه که به دنبالش هستید، نیستند. اپراتور مترادف گوگل کاراکتر ~ است که زمانی که هر تعداد کیورد در جستجوی شما بیاید از گوگل می‌خواهد که تنها معادل‌های دقیق را در نظر نگیرد، بلکه آنچه گوگل فکر می‌کند که هم‌معنی و مترادف کیوردها هستند را نیز، در بر گیرد.
مثل جستجو برای:
~ape

که نتایجی را با کلماتی از قبیل میمون، گوریل، شانپانزه و ... (چه به صورت مفرد و چه به صورت جمع) در بر خواهد داشت که میمون یا خویشاوندان متناسب با او را در بر دارد چنانکه گویا شما سرچ کرده‌اید برای:
monkey gorilla chimpanzee

که حتی شامل بعضی چیزها است که حتی فکرش را هم نمی‌کردید. گوگل به صورت الگوریتمی مترادف‌ها را می‌شناسد بنابراین شما از یافتن نتایجی از کلماتی نزدیک، که حتی گنجینه لغات شما آنها را در بر ندارد، شگفت زده خواهید شد. (مترادفات به صورت حروف ضخیم که نزدیک کلمه مورد نظر شما در صفحه نتایج است، نشان داده می‌شوند. بنابراین به راحتی قابل تشخیص‌اند.)


رنج عددی:
یکی از مشکل‌ترین چیزها برای نشان دادن در یک جستجوی اینترنتی مقادیر تاریخ و پول و اندازه و وزن و ارتفاع یا هر جفت ارزش اختیاری است.
اپراتور مقادیر عددی که .. است نتایجی را که در مقادیر عددی معین شده جستجو می‌نماید. آیا به دنبال یک جفت پمپ پرادا با سایز 5 یا 6 هستید؟ این یکی را برای سایز امتحان کنید:
prada pumps size 5..6

شاید شما به دنبال هزینه کرئن 800 تا 1000 دلار برای یک دوربین دیجیتال قشنگ اس‌ال‌آر هستید، سرچ کنید برای:
slr digital camera 3..5 megapixel $800..1000


یک چیزی که باید به خاطر داشت این است که همیشه یکسری راهنما را به عنوان معنی مقادیر تامین نمایید، مثل سایز یا مگاپیکسل یا کیلوگرم و ... شما هم‌چنین می‌توانید دستور مقدار عددی را فقط با یک عدد به کار ببرید که آن‌را به مینیمم یا ماکزیمم عبارت تبدیل می‌کند. آیا شما می‌خواهید خشکی مانتانا که حداقل 500 زمین است بیابید؟ مشکلی نیست:
acres Montana land 500..


جستجوی آسان و جست و جوی با بخت و اقبال:
کلید جستجوی با بخت و اقبال چیز قشنگی است. در برابر دادن یک لیست نتایج جستجو که انتخاب می‌شوند و به شما داده می‌شوند. شما با جاروب آنچه گوگل فکر می کند که بیشتر برای داده جستجو شده شما متناسبند، مواجه خواهید بود. کلمه واشنگتن پست را تایپ کنید و دکمه جستجو با بخت و اقبال را بزنید که شما را مستقیم به washingtonpost.com می‌برد و اگر کلمه پریزیدنت را تایپ کنید شما را مستقيم به سایت whitehouse.gov می‌برد.


حساسیت به وضعیت:
بعضی موتورهای جستجو نسبت به وضعیت حروف حساس هستند، اما گوگل حساس به آن نیست و حروف زیر همگی برای گوگل یکسانند:
Three, three, ThrEE, ThrEE

بعضی از موتورهای جستجو تكنیكی به نام Stemming را پشتیبانی می‌كنند كه تكنیكی است كه معمولا با اضافه كردن * یا گاهی ؟ به عبارت موردنظر از موتور جستجو درخواست می‌كند كه به جای این علامت، مشتقات آن‌را جستجو كند.


به عنوان مثال جستجوی moon* نتایجی مثل moons, moonlight, moonshot را در برخواهد داشت.
گوگل از این ویژگی به طور صریح استفاده نمی‌كند. ولی زمانی كه شما جای یك كلمه را در عبارتی نمی‌دانید، می‌توانید از * استفاده كنید كه از این ستاره به معنای جانشین یك كلمه كامل در گوگل، برداشت می‌شود. بنابراین طبق گفته های بالا جستجو برای "three * mice" موارد زیر را در نتایج خواهد داشت:
finds three blind mice, three blue mice, three green mice,

چقدر این ویژگی گوگل بدرد می‌خورد؛ مطمئنا به اندازه ویژگی stemming مفید نیست ولی بازهم موجب گیج شدن مبتدیان نمی‌شود. یك * یك جانشین برای یك كلمه است، دو * به معنای دو كلمه و ...


این ویژگی در موارد زیر قابل استفاده است:


1- فائق آمدن بر محدودیت 10 كلمه گوگل ( در گوگل عبارت‌هایی كه بین دو كوتیشن قرار می‌گیرد، نباید بیش از 10 كلمه باشد) شما این مثال‌ها را (مثلا عبارت Fourscore and seven years ago, our fathers brought forth on this continent) كه زیاد برای پیدا كردن یك شعر یا نقل قول تكرار می‌شوند را، اگر امتحان كنید، گوگل تنها تا كلمه on عمل جستجو را انجام خواهد داد و همه آنچه بعد از آن می‌آید، توسط گوگل نادیده گرفته می‌شود.


2-بررسی تكرار یك عبارت معین یا مشتق عبارت مثل: (درباره دستور این‌تایتل بعدا توضیح داده خواهد شد)
intitle:"methinks the * doth protest too much"

و یا
intitle: "the * of Seville"


3- پر كردن جاهای خالی حافظه یك آدم‌حواس‌پرت! شاید شما فقط یك قسمت كوتاه یك ترانه را به یاد بیاورید كه جستجو تنها از آنچه شما به یا می‌آورید، به جای بازسازی تصادفی استفاده می‌كند.
بیایید یك مثالی را مرور كنیم، سرود "Good Times" كه توسط چیك سروده شده است، كه خط زیر را بیان میكند:
"You silly fool, you can't change your fate."

شاید شما یك ترانه را گوش كرده‌اید، اما شما یادتان نمی اید كه كلمه fool درست است یا چیز دیگری بوده، اگر شما اشتباه كرده باشید ( اگر درستش به عنوان مثال "You silly child, you can't change your fate" باشد) شما هیچ جوابی نخواهید یافت.


راه حل استفاده از ویژگی گوگل است كه به جای آن كلمه سرچ كنیم:
"You silly *, you can't change your fate"

شما این تكنیك را می‌توانید برای نقل‌قول‌ها و شعرهای غنایی و ... به كار ببرید، شما باید حواستان را جمع كنید که به اندازه كافی از متن نقل‌قول را سرچ كنید تا به یك نتیجه واحد برسید. مثلا عبارت زیر كه قسمتی از مثال بالاست نتایج زیادی در بر خواهد داشت:
"you * fool"


|+|   نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386  10:58 توسط   سلما | 
آدم کش‌ها
در غذا خوري هنري باز شد و دو نفر آمدند تو. نشستند پشت پيشخوان.
جورج پرسيد:«چي ميل داريد؟»
يکي از آن‌ها گفت:«نمي‌دونم. تو چي مي‌خواي بخوري، آل؟»
آل گفت:«نمي‌دونم چي مي‌خوام بخورم.»
بيرون هوا داشت تاريک مي‌شد. نور چراع خيابان از بيرون پنجره مي‌تابيد تو. دو تا مرد کنار پيشخوان صورت غذ را خواندند. از انتهاي پيشخوان، نيک آدامز نگاهشان مي‌کرد. وقتي که آن‌ها آمدند تو، او داشت با جورج حرف مي‌زد.
اولي گفت:«گوشت سرخ کرده خوک مي‌خوام، با سس سيب و پوره سيب‌زميني.»
«اين يکي الان حاضر نيست.»
«پس مرض داشتين توي صورت غذا نوشتين؟»
جورج توضيح داد:«اين براي شامه. ساعت شش حاضر مي‌شه.»
جورج نگاهي به ساعت ديواري پشت پيشخوان انداخت.
« ساعت پنجه.»
دومي گفت:« ساعت پنج و بيست دقيقه ست.»
«بيست دقيقه جلو مي‌ره.»
اولي گفت:«اه، گور پدر ساعت. پس چي دارين که بخوريم؟»
جورج گفت:«همه رقم ساندويچ داريم که مي‌تونم براتون بيارم. رون خوک با تخم مرغ داريم. ژامبون با تخم مرغ، جگر با ژامبون، استيک.»
« يه خوراک جوجه بهم بده با نخود سبز، سس کِِرم و پوره سيب‌زميني.»
«اينم براي شامه.»
«هر چي مي‌خوانم براي شامه، اين چه وضعشه؟»
«مي‌تونم براتون رون خوک با تخم مرغ بيارم، ژامبون با تخم مرغ، جگر با...»
مردي که اسمش آل بود گفت:« برو همون تخم‌مرغ با رون خوکت رو بيار.» يک کلاه لبه‌دار به سر داشت و يک پالتوي مشکي تنش بود که دکمه‌هاش تا بالا بسته بود، ريز نقش بود و رنگ پريده، با ابروهاي نازک. شال‌گردن ابريشمي به گردنش بسته بود و دستکش هم داشت.
ديگري گفت:«براي من ژامبون و تخم‌مرغ بيار.» تقريباً هم‌هيکل آل بود. قيافه‌هاشان با هم فرق داشت ولي عين دو قلوها لباس پوشيده بودند. هر دوتاشان پالتوهاي خيلي چسباني تنشان بود. و نشستند، سرشان را آوردند جلو، و تکيه دادند روي پيشخوان.
آل پرسيد:«چيزي واسه نوشيدن ندارين؟»
جورج گفت:«آبجو، نوشابه، جينجرايل.»
«مقصودم يه چيزيه که بشه بالا انداخت.»
«بهتون که گفتم.»
ديگري گفت:«عجب شهر گنديه. اسمش چيه؟»
«ساميت.»
آل به رفيقش گفت:«تو تا حالا اسمشو شنيده بودي؟»
رفيقش جواب داد:«نه».
آل پرسيد:«شماها شب که مي‌شه، چيکار مي‌کنين؟»
رفيقش گفت:«شام مي‌خورن، ميان اين‌جا و شام معروفشو مي‌لمبونن.»
جورج گفت:«درسته.»
آل از جورج پرسيد:«پس به عقيده تو درسته؟»
«معلومه.»
«بچه زبلي هستي، مگه نه؟»
«درسته.»
آن که ريزه بود گفت:«هيچم زبل نيستي. آل، توميگي زبله؟»
آل جواب داد:«هالوئه.» رو کرد به سمت نيک:«اسمت چيه؟»
«آدامز.»
آل گفت:«يه بچه زبل ديگه. درست مي‌گم، ماکس؟»
ماکس گفت:« اين شهر پر از بچه‌هاي زبله.»
جورج دو بشقاب روي پيشخوان گذاشت، يکي با ران خوک و تخم‌مرغ و ژامبون و يکي ديگر هم با ژامبون و تخم‌مرغ. کنارشان هم دو طرف کوچک با سيب‌زميني‌ سرخ‌کرده گذاشت و دريچه‌اي را که به آشپز خانه باز مي‌شد بست.
از آل پرسيد:«کدومش مال شماست؟»
«يادت نمياد؟»
«تخم‌مرغ با رون خوک.»
ماکس گفت:«نگفتم چه زبله.» به جلو خم شد و تخم‌مرغ با ران خوک را برداشت. هر دو بي‌آن‌که دستکش‌هاشان را در بياورند، بنا کردند به خوردن. جورج غذا خوردنشان رانگاه مي‌کرد.
ماکس به جورج نگاه کرد و گفت:«چي‌چي رو نيگا مي‌کني؟»
«هيچ‌چي رو.»
«بهت مي‌گم داشتي نيگا مي‌کردي. داشتي منو نيگا مي‌کردي.»
آل گفت:«شايد اين بابا منظوري نداشته باشه، ماکس.»
جورج خنديد.
ماکس بهش گفت:«هيچم خنده نداره. جدي مي‌گم، هيچم خنده نداره، فهميدي؟»
«عيبي نداره.»
ماکس رو کرد به آل:«که اين‌طور، مي‌گه عيبي نداره. اين ديگه خيلي جالبه. اون فکر مي‌کنه که عيبي نداره.»
آل گفت:«مخش خوب کار مي‌کنه.» به خوردن ادامه دادند.
آل از ماکس پرسيد:«هي، اون بچه زبله که اون ته پيشخوان نشسته اسمش چيه؟»
ماکس به نيک گفت:«هي، بچه زبل، از اون ته جم بخور و برو پشت پيشخوان پيش اون رفيقت.»
نيک پرسيد:« که چي بشه؟»
«که هيچي نشه.»
آل گفت:«بهتره که بري اون پشت، بچه زبل». نيک رفت پشت پيشخوان.
جورج پرسيد:« که چي بشه؟»
آل گفت:« به تو مربوط نيس. ببينم، تو آشپزخونه کيه؟»
«سياهه.»
« سياهه چيه؟»
«سياه پوسته که آشپزي مي‌کنه.»
«بگو بياد اين‌جا.»
«که چي بشه.»
«گفتم بگو بياد اين‌جا.»
«اصلاً شما مي‌دونين کجايين؟»
مردي که اسمش ماکس بود گفت:«خوب هم مي‌دونيم کجاييم. يعني اين‌قدر پخمه‌ايم؟»
آل بهش گفت:« تو عين يه پخمه حرف مي‌زني. مگه مرض داري که سر به سر اين بچه مي‌ذاري؟ گوش کن...» و رو به جورج گفت:« به سياهه بگو بياد اين‌جا.»
«مي‌خواين باهاش چيکار کنين.»
«هيچ‌چي بابا، مختو کار بنداز، بچه زبل. مگه با يه سياه چيکار داريم که بکنيم؟»
جورج دريچه‌اي را که رو به آشپزخانه باز مي‌شد باز کرد و صدا زد:«سام، يه دقيقه بيا اين‌جا.»
در آشپزخانه باز شد و مرد سياه آمد تو. پرسيد:«چيه؟» دو مرد پشت پيشخوان نگاهي به او انداختند.
آل گفت:« خيلي خب سياه، از سر جات جم نخور.»
سام سياه با پيشبند و سر پا دو مردي را که پشت پيشخوان نشسته بودند نگاه کرد. گفت:«چشم قربان.»
آل از روي جار پايه‌اش آمد پايين. گفت:«من با اين سياهه و اين بچه زبل مي‌رم تو آشپزخونه. برگرد تو آشپزخونه، سياه. تو هم دنبالش بچه زبل». دنبال نيک و سام‌آشپز، رفت توي آشپزخانه. در آشپزخانه پشت سرشان بسته شد.
مردي که اسمش ماکس بود روبه‌روي جورج نشست. به جورج نگاه نمي‌کرد، بلکه نگاهش به آينه‌اي بود که پشت پيشخوان بود. غذاخوري هنري پيش از اين که غذاخوري بشود، سالن بود.
ماکس همان‌طور که توي آينه نگاه مي‌کرد، گفت:« خب، بچه‌زبل، چرا هيچ چي نمي‌گي؟»
«مقصودتون از اين کارا چيه؟»
ماکس صدازد:«آهاي آل. اين بچه‌زبل مي‌خواد بدونه مقصودمون از اين کارا چيه؟»
صداي آل از آشپزخانه آمد:«خب، پس چرا بهش نمي‌گي؟»
«تو خودت فکر مي‌کني مقصودمون چيه؟»
«چه‌مي‌دونم.»
«چي فکر مي‌کني؟»
ماکس حرف که مي‌زد، همه‌اش به آينه نگاه مي‌کرد.
«خوش ندارم بگم.»
«آهاي، آل اين بچه زبله خوش نداره بگه درباره اين جريان چي فکر مي‌کنه.»
آل از آشپزخانه گفت:«خيلي خب، گوشم به توئه.». دريچه‌اي را که مال رد کردن ظرف‌ها به آشپزخانه بود با يک شيشه سس باز کرده بود. از توي آشپزخانه به جورج گفت:«گوش کن، بچه زبل، يه کمي از بار فاصله بگير. تو هم همين‌طور ماکس، يه کمي برو به چپ.» مثل عکاسي بود که مي‌خواهد عکس دسته جمعي بگيرد.
ماکس گفت:«خب، بچه زبل، بگو ببينم، فکر مي‌کني حالا چي مي‌شه؟»
جورج حرف نزد.
ماکس گفت:«پس حالا بهت مي‌گم. ما مي‌خوايم يه سوئدي رو بکشيم. تو يه سوئدي گردن‌کلفتي به اسم ئول آندرسون مي‌شناسي؟»
«آره.»
«هر شب مياد اين‌جا غذا مي‌خوره، نه؟»
«گاهي وقت‌ها مياد اين‌جا.»
«ساعت شش مياد، درسته؟»
«اگه بياد.»
ماکس گفت:«همه اينارو ما مي‌دونيم، بچه زبل. از چيزاي ديگه حرف بزنيم. تو هيچ سينما مي‌ري؟»
«بعضي وقت‌ها.»
«بايد بيش‌تر بري، سينما جون مي‌ده براي بچه‌زبل‌هايي مث تو.»
«دليلش چيه که مي‌خواين ئول آندرسونو بکشين؟ مگه چيکارتون کرده؟»
«هيچ‌وقت که اين بختو نداشته که کاريمون بکنه. حتي ماها رو هم تا حالا نديده.»
آل از آشپزخانه گفت:«فقط همين يه دفعه ما رو مي‌بينه.»
جورج پرسيد:« خب، پس براي چي مي‌خواين بکشينش؟»
«به‌خاطر يه رفيق. براي اين که لطفي در حق يه رفيق بکنيم، زبل.»
آل از آشپزخانه گفت:« چاک دهنتو ببند. تو خيلي ورِ مفت مي‌زني.»
«نمي‌خوام بذارم به اين بچه‌زبل بد بگذره، مگه نه بچه زبل؟»
آل گفت:«مي‌گم زياد ورِ مفت مي‌زني. سياهه و اين يکي بچه زبله خودشون با خودشون خوشن. عين اين دختراي توي صومعه حسابي بستمشون.»
«نکنه خودتم توي صومعه بوده‌ي؟»
« شايدم بوده‌م.»
«تو توي يه کنيسه جهودا بوده‌ي، مي دونم کجا بوده‌ي.»
جورج نگاهي به ساعت انداخت.
«اگه کسي اومد تو، بهش مي‌گي که آشپز رفته بيرون و اگه اصرار کرد بهش مي‌گي که بايد خودت بري تو آشپزخونه و غذا درست کني. فهميدي، بچه‌زبل؟»
جورج جواب داد:« باشه. خب، بعدش چيکار مي‌کنين؟»
ماکس گفت:« بعد معلوم مي‌شه. اينا چيزايي هستن که آدم قبلش نمي‌دونه.»
جورج باز به ساعت نگاه کرد. شش و ربع بود. در ورودي باز شد و يک راننده تراموا آمد تو.
گفت:« سلام، جورج. شام حاضره؟»
جورج گفت:« سام رفته بيرون. تا نيم‌ساعت ديگه برمي‌گرده.»
راننده گفت:« پس بهتره که برم يه دوري بزنم.» جورج به ساعت نگاه کرد. شش و بيست دقيقه بود.
ماکس گفت:«خيلي عالي بود، بچه‌زبل. واقعاً که يه آقا کوچولوي به تمام معنا هستي.»
آل از آشپزخانه گفت:«مي‌دونس که مي‌زدم مخشو داغون مي‌کردم.»
ماکس گفت:«نه، اين حرفو نزن. اين بچه‌زبل بچه ماهيه. جداً که بچه ماهيه. ازش خوشم مياد.»
پنج دقيقه به هفت بود که جورج گفت:«ديگه نمياد.»
دو نفر ديگر هم وارد غذا خوري شده بودند. جورج يک بار رفته بود توي آشپزخانه و ساندويج تخم‌مرغ و ران خوک براي يک مشتري که مي‌خواست آن‌را با خودش ببرد درست کرده بود. توي آشپزخانه آل را ديد که کلاهش رفته بود تا عقب. روي چارپايه‌اي پهلوي دريچه نشسته بود و دو لول کوتاه تفنگش را تکيه داده بود به لبه دريچه. نيک و آشپز در يک گوشه پشت به پشت هم بودند و توي دهان هر دوشان دستمالي چپانده شده بود. جورج ساندويچ را درست کرده بود، پيچيده بودش لاي کاغذ روغني گذاشته بودش توي يک پاکت و برده بودش تو و مرد پولش را داده بود و رفته بود بيرون.
ماکس گفت:«اين بچه‌زبل هر کاري بگي بلده. آشپزي و هر کاري که بگي، خوشا به حال زنت بچه‌زبل.»
جوج گفت:«جدي؟ رفيقتون، ئول آندرسون، نمياد ديگه.»
ماکس گفت:«ده دقيقه ديگه‌ام صبر مي‌کنيم.»
ماکس به آينه و ساعت نگاه کرد. عقربه‌ها ساعت هفت را نشان مي‌دادند، بعد هفت و پنج دقيقه را.
«بهتره بريم آل. نمياد ديگه.»
آل از آشپز خانه گفت:«بهتره پنچ دقيقه ديگه هم صبر کنيم.»
در اين پنج دقيقه مردي داخل شد و جورج برايش توضيح داد که آشپز مريض است.
مرد پرسيد:« پس چرا نمي‌ري يه آشپز ديگه بياري. مگه اين‌جا غذاخوري نيست؟» راهش را کشيد و رفت.
ماکس گفت:« بريم ديگه، آل.»
«با اين دو تا بچه‌زبلا و سياهه چيکار کنيم؟»
«کاري نمي‌کنن.»
«مطمئني؟»
«آره بابا، کارمون رو که ديگه کرديم.»
آل گفت:«از اين جريان خوشم نمياد. اصلاً نمي‌دونم چي به چيه. تو هم که زيادي ورِ مي‌زني.»
ماکس گفت:«به درک مگه نبايد سرشونو گرم مي‌کرديم؟ هان؟»
آل گفت:«خلاصه زياد ورِ مي‌زني». از آشپزخانه آمد بيرون. لوله‌هاي کوتاه تفنگ از زير پالتوي چسبانش کمي برآمدگي داشت. با دست‌هاي دستکش‌دارش بالا پوشش را مرتب کرد.
به جورج گفت:«عزت زياد. بچه‌زبل. آدم خوش اقبالي هستي.»
ماکس گفت:«جداً هم. بايد تو مسابقه‌ها شرط‌ بندي کني.»
هر دو از در بيرون رفتند. جورج از پنجره نگاهشان کرد. که از زير تير چراغ برق رد شدند و رفتند به آن سوي خيابان. با آن پالتوهاي چسبان و کلاه‌هاي لبه‌دارشان، شبيه هنرپيشه‌هاي نمايش‌هاي واريته‌اي بودند. جورج رفت توي آشپزخانه و نيک آدامز را باز کرد.
سام آشپز گفت: ديگه شورشو در آوردن. ديگه شورشو در آوردن».
نيک از جايش بلند شد. هيچ وقت دستمال توي دهانش نچپانده بودند، گفت:«بگو ببينم، چه مرگشان بود؟» سعي مي‌کرد خودش را از تک و تا نيندازد. جورج جواب داد:«مي‌خواستند ئول آندرسون رابکشند. مي‌خواستند وقتي مياد شام بخوره، با تير بزننش.»
«ئول آندرسونو؟»
«آره.»
آشپز با شستش گوشه دهانش را خاراند.
پرسيد:«حالا واقعاً هر دو تاشون رفتن.»
جورج گفت :«آره رفتن.»
آشپز گفت:« از اين جريان خوشم نمياد. اصلاً خوشم نمياد.»
جورج به نيک گفت:«گوش بده، خيلي خوب مي‌شه اگه بري پيش ئول آندرسون.»
«خيلي خب.»
سام آشپز گفت:«بهتره خودتونو قاتي اين جريانا نکنين. بهتره خودتونو قاتي نکنين.»
جورج گفت:«اگه دلت نمي‌خواد، نرو.»
آشپز گفت:« چيزي گيرتون نمياد، خودتونو قاتي چيزي نکنين که بهتون مربوط نيست.»
نيک به جورج گفت:« باشه، مي‌رم، جاش کجاست؟»
آشپز برگشت رفت. گفت:«اين جوونک‌ها هميشه هر کاري رو که دلشون بخواد مي‌کنن.»
جورج به نيک گفت:«جاش تو مسافرخونه هيرشه.»
«الان مي‌رم اون‌جا.»
بيرون، نور چراغ برق خيابان از لابه‌لاي شاخه‌هاي خشک يک درخت مي‌تابيد. نيک کنار خط آهن تراموا را گرفت و رفت و دم اولين تير چراغ برق پيچيد توي يک خيابان فرعي. سه تا ساختمان آن ورتر، مسافرخانه هيرش بود. از دو تا پله بالا رفت و زنگ در را فشار داد. زني آمد دم در.
«ئول آندرسون اين‌جاس؟»
«مي‌خواين ببينينش؟»
«بله، اگه باشه.»
نيک دنبال زن از پله‌ها رفت بالا و بعد پيچيدند و رفتند تا ته يک راهرو. زن در اتاق را زد.
«کيه؟»
زن گفت:«يکي مي‌خواد شما را ببينه، آقاي آندرسون.»
«نيک آدامز.»
«بيا تو.»
نيک در را باز کرد و رفت توي اتاق، ئول آندرسون با لباس روي تختخواب دراز کشيده بود. يک وقتي مشت زن سنگين وزن بود و قدش خيلي بلندتر از تختخواب بود. سرش را روي دوتا نازبالش گذاشته بود. حتي نگاهي هم به نيک نينداخت. پرسيد:«چي شده؟»
نيک گفت:« تو غذاخوري بودم که دو نفر اومدند و من و آشپز رو بستن بهم و گفتن اومدن شما رو بکشن.»
چيزهايي که داشت مي‌گفت به نظرش ابلهانه مي‌آمدند. ئول آندرسون هيچ‌چي نگفت. نيک ادامه داد:«توي آشپزخونه حبسمان کردند، مي‌خواستند وقتي شما براي شام اومدين با تير بزنندتون.»
ئول آندرسون به ديوار نگاه مي‌کرد و چيزي نمي‌گفت.
«جورج فکر کرد بهتره بيام و همه شو براتون تعريف کنم.»
ئول آندرسون گفت:« از من کاري ساخته نيست.»
«من براتون مي‌گم چه ريختي بودند.»
ئول آندرسون گفت:«نمي‌خوام بدونم چه ريختي بودند.» همان‌طور به ديوار نگاه مي‌کرد.
«متشکرم که آمديد و جريانو بهم گفتيد.»
«اي بابا. کاري نکردم.»
نيک مرد هيکل داري را که روي تختخواب دراز کشيده بود نگاه مي‌کرد.
«نمي‌خواين که برم به پليس خبر بدم.»
«نه. هيچ فايده‌اي نداره.»
«واقعاً هيچ‌کاري از دستم بر نمياد براتون بکنم؟»
«نه، کاري نمي‌شه کرد.»
«شايد فقط بلوف بوده؟»
«نه. فقط بلوف نيست.»
ئول آندرسون چرخيد رو به سمت ديوار، گفت:« مسئله اين‌جاست که »- رو به ديوار حرف مي‌زد - « نمي‌تونم تصميم بگيرم که ازاين‌جا برم بيرون. تمام روز همين‌جام.»
«نمي‌تونين از شهر بريد بيرون؟»
ئول آندرسون گفت:« نه. از اين دربه‌دري ديگه خسته شده‌م.»
به ديوار نگاه مي‌کرد.
«حالا ديگه کاري نمي‌شه کرد.»
«نمي‌تونين بالا خره يک فکري بکنين؟»
«من آلوده شده‌م.» با همان لحن يک‌نواخت حرف مي‌زد.«ديگه کار از کار گذشته. کمي که گذشت شايد تصميممو بگيرم که برم بيرون.»
نيک گفت:«پس بهتره که من برگردم پيش جورج.»
ئول آندرسون گفت:«خداحافظ» رو به نيک برنگرداند. «ازاين‌که آمدين متشکرم.»
نيک رفت بيرون. وقتي داشت در را مي‌بست نگاهي به ئول آندرسون انداخت که با لباس روي تختخواب دراز کشيده بود و به ديوار نگاه مي‌کرد.
در طبقه پايين خانم مسافرخانه‌چي گفت:« تمام روز توي اتاقش بوده. به گمانم که حالش خوش نيست. بهش گفتم آقاي آندرسون، بايد بريد بيرون و توي اين هواي پاکيزه پاييزي قدمي بزنيد ولي معلوم بود که حالشو نداره.»
«نمي‌خواد بره بيرون.»
زن گفت:« متأسفم که حالش خوب نيست. مرد خيلي نازنينيه. مي‌دونيد، مشت‌زن بوده.»
«مي‌دونم.»
زن گفت:«اينو فقط از روي قيافه‌اش مي‌شه فهميد». دم در رو به خيابان، ايستاده بودند حرف مي‌زدند. «خيلي هم آقاست.»
نيک گفت:«خب، شب به خير، خانم هيرش.»
زن گفت:«من خانم هيرش نيستم، او صاحب اين‌جاست، من فقط کارهاشو مي‌گردونم، من خانم بل هستم.»
«خب، پس شب به خير خانم بل.»
زن گفت:«شب به خير.»
نيک خيابان تاريک را تا کنار تير چراغ‌برق رفت و بعد در امتداد خط آهن تراموا، برگشت به غذاخوري هنري. جورج آن تو، پشت پيشخوان ايستاده بود.
«ئول رو ديدي؟»
نيک گفت:«آره. تو اتاقشه و نمي‌خواد بيرون بياد.»
آشپز تا صداي نيک را شنيد در آشپزخانه را باز کرد.
«اصلاً نمي‌خوام حرفاتو گوش بدم، اين را گفت و در را به هم زد.»
جورج پرسيد:«جريانو براش گفتي؟»
«آره، خودش خوب مي‌دونه جريان از چه قراره.»
«چيکار مي‌خواد بکنه.»
«هيچ چي .»
« ولي مي‌کشنش که.»
«ردخور نداره.»
« بايد توي شيگاگو خودشو توي دردسر انداخته باشه.»
نيک گفت:«منم همين فکرو مي‌کنم.»
«عجب وضع گنديه.»
نيک گفت:«چيز وحشتناکيه.»
ديگر حرفي نزدند. جورج دستمال را برداشت و پيشخوان را تميز کرد.
نيک گفت:«آخه مگه چيکار کرده بود؟»
«شايد به يکي نارو زده. معمولاً براي اين جور چيزاست که مي‌کشن.»
نيک گفت:«مي‌خوام از اين شهر برم.»
جورج گفت:«خوبه، کار خوبي مي‌کني.»
«نمي‌تونم اصلاً فکرشو بکنم که اون‌جا تو اون اتاق منتظره و مي‌دونه که مي‌خوان حسابشو برسند. خيلي وحشتناکه.»
جورج گفت:« درسته، بهتره فکرشو نکني.»

|+|   نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386  21:47 توسط   سلما | 
هفت روش حرفه اي براي ايجاد رمز عبور

1.براي ايجاد كلمه عبور، از حروف بزرگ و كوچك و به صورت يك در ميان استفاده كنيد. مثال: cOmPuTeR

2.حروف اول كلمات يك جمله را به عنوان رمز عبور خود انتخاب كنيد.
مثلاًدر جمله:"If sentence is longer password would be safer " كه رمز عبور آن به اين صورت تبديل مي شود: " Isilpwbs "

3.عدد يا تاريخي را براي خود در نظر بگيريد و آن را با دكمه Shift تايپ كنيد.
مثلاً : تاريخ: 13.06.2002 با دكمه Shift به اين كلمه تبديل
مي شود: !#>)^>@))@

4.لغتي را در نظر بگيريد و سپس حروف سمت راست آن را ?ه بر روي صفحه كليد قرار دارد، بنويسيد:
مثال: Hardware تبديل مي شود به: Jstfestr

5.لغت يا تركيبي را براي خود در نظر بگيريد مانند “24Oktober” و بعد آن را بهم بريزيد به اين صورت كه حروف اول آن را با حرف آخر، حرف دوم را با حرف ماقبل آخر و به همين ترتيب بقيه را بنويسيد: 24r4eObkot

6.لغات يك جمله را به اختصار بنويسيد اين اختصارات را خود شما تعيين مي كنيد و از قاعده خاصي پيروي نمي كنند. مثلاً عبارت White meat with cabbage تبديل مي شود به: “whtmtwtcabge”

7.در رمز عبور از علائم ويژه استفاده كنيد. مثال: “c/Om%u\t§E~r

|+|   نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386  21:45 توسط   سلما | 
شپش
 

وقتي آقاي رحيمي روي صندلي اتوبوس جا گرفت، در رديف جلو دو نفر با صداي رسا سرگرم صحبت بودند.
ـ فرموديد نسبتي با سلسلة قجر داريد؟
ـ آقاي محترم سلسلة قجر نيست قاجار است و من نسل چهارم از آن سلسله‌ام.
ـ خوشوقتم، چه سعادتي!
ـ خواهش مي‌کنم!
ـ سلسلة خيلي با مزه‌اي داشتيد!
ـ سلسله که با مزه نمي‌شود آقا، داشتيد هم درست نيست، داريم!
ـ بله، درست مي‌فرماييد. فهميدم. بفرماييد به کدام يک از بزرگان اين سلسله نزديک‌تر هستيد؟
ـ مثل اين‌که متوجه عرايضم نشديد، سلسلة پر افتخار قاجار!
ـ بله. منظورم اين است که پدرجد جنابعالي ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه، فتحعلي شاه بودند يا...؟
ـ چه فرقي مي‌کند آقا؟ مهم اين است که جملگي به اين کشور خدمت کردند و نام نيک به يادگار گذاشتند.
ـ واقعاً گذاشتند؟
ـ سر در نمي‌آورم! يعني حضرت‌عالي ترديد داريد؟
ـ خير، نخير، بالاخره هر کدام از حضرات زنان متعددي داشتند و حرمسرا و سرسره و...
ـ اي آقا! انسان بايد نظربلند باشد، مسايل شخصي هر کس به خودش مربوط مي‌شود و زندگي خصوصي مردم هم حريم خاص خودش را دارد. ضمن اين که تحريف و مزاح‌هاي ناشايست تاريخي نسبت به خاندان جليل قاجار را نبايد چندان جدي تلقي کنيد.
ـ مي‌فهمم! راستي احمد شاه هم مرد جسوري بود.
ـ همان‌طور که مي‌دانيد همة بزرگان سلسلة قاجار جسور بودند و وطن‌پرست.
ـ خوش به حال شما که چنين پشتوانة پرافتخاري داريد. سلسله‌اي برگزيده از فرزندان جسور و حلال‌زاده!
ـ متشکرم. زهي به درايت شما.
ـ راستي بالاخره معلوم شد آن همه بچه‌هاي قد و نيم‌قد دربار شما تخم و ترکة که بودند؟
ـ مزاح مي‌فرمائيد آقا! آن‌وقت‌ها که شناسنامه در کار نبود، مجبور بودند اصل و نسب تک‌تک نوزادان را پشت صفحة آخر کلام الله يادداشت کنند، که بعدها رضاخان قلدر معلوم نشد با آن‌ها چه کرد، ولي همة اين‌ها در دل تاريخ ثبت است و ابداً جاي نگراني نيست.
در اين فاصله بي‌اختيار چشم آقاي کنجکاو به حاشية کت نسل چهارم سلسلة پر افتخار قاجار افتاد و زبانش بند آمد: شپش!

|+|   نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386  21:41 توسط   سلما | 
اگه می خواین عکسها رو بگیرین بهتره صفحه save كنيد.
Image Hosted by ImageCraze.com Image Hosted by ImageCraze.com
|+|   نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  10:44 توسط   سلما | 
عكس
 Image Hosted by ImageCraze.com Image Hosted by ImageCraze.com Image Hosted by ImageCraze.com
|+|   نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  10:26 توسط   سلما | 
سلام بازم اومدم با یه آموزش دیگه می خواین بدونید چیه؟ خب حالا می گم
اگه طرف اذیتتون کرد و لج شما رو در اورد این کارو که می گم انجام بدین ضرر نمی کنید

موقع غذا خوردن بیاین حالشو بهم بزنید مثلا اگه داره قیمه می خوره بیاین بحث سوسک و مارمولک به زبون بیارین طوری بگین که بفهمه.

بگین موقعی که سوسک زیر پا له می شه هر چی تو بدنش هست میاد بیرون اون تخم های سفیدش هم پخش می شه کف دنپایی و رو زمین وای نمی دونی اون پاهای خار خاریش چه نازه مثل کنگر می مونه یا اصلا بهتره بگم بدنش مثل مو قعیه که داری یه فلفل می خوری بعدش هم تا غذاشو تموم نکرده سریع اسم مارمولک هم بیارین وسط اگه تموم شد هیچ فایده ای ندارهاااااااااااا !!

این بلند تر بگین نه اینکه داد بزنید تمام در و همسایه بفهمن.

می تونی بهش بگی وقتی مارمولک دمش کنده میشه دمش یه جا می افته و شروع می کنه به تکون خوردنخب خلاصه بگین وای چه بدن نرمی داره حیوونی چه نازه بدنش مثل موقعیه که داری آدامس می جوی یا مثل کلم تو قیمه است فرض کن جای این کلم ها قطعه ، قطعه ی بدن مارمولکه داخلشه

اون آب قرمز ها رو(آب گوجه فرنگی) هم خونش طفلی چقدر خون داشته که شده باهاش یه قیمه درست

کرد دقیقا شده قیمه کلم.

وای اگه طرفتون وسواسی باشه از این چیزا هم بدش بیاد چی می شه؟

قیافش دیدن داره نه؟!

اگه هم سیمهاش قاطی داشته باشه یه کشیده می خوابون تو گوشتون. من که امتحان کردم تو گوشی نخوردم  .

خب بحثم تموم میشه اما نمی دونم آخرش چی میشه؟

|+|   نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386  16:38 توسط   سلما | 
خبر خبر
در تاریخ ۷ /۴/۱۳۸۶ عده ای از اراذل اوباش به پمپ بنزین حمله کرده و افراد پمپ بنزین رو تا خوردند زدند با با ای ول به شمااز بس که جلوی این جوونا رو گرفتند حالا میان مست می کنن می ریزن تو ماشین می رن شهرو بهم میریزن حالا هم که رفتن پمپ بنزین و کارکنان و ماموران و زدند آخه چرا؟ ماموران هم با کلاش رفتن براشون آخه مگه شما دل ندارید مگه جوون ندارید؟ آخه این کارا برای چیه؟ نه خیلی جامعه مشکلاتش کمه که حالا هم اومدین بنزین و سهمیه بندی کردین بابا این مردم می خوان نون بخورند این بود که می گفتن ما همه چیز و مجانی می کنیم َ این بود که می گفتین ما این کارو می کنیم اون کارو می کنیم؟ بابا شما که نمی تونید عمل کنید چرا علکی به مردم قول میدین؟ آخه چرا؟
|+|   نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386  8:19 توسط   سلما | 
سلام بازم اومدم با يه مطلب

 

به نظر شما پدر و مادرا اخلاقشون خوبه يا اينكه..

به نظر من فكرشون قديميه ، آزادي براي موقعي بود كه خودشون جوون بودن حالا كه نوبت ما شده مارو زنداني كردن مي گن اين كارو بكن، اين كارو انجام بده ، اين جا نرو ، زود بيا و خيلي حرفهاي ديگه بابا خوب ما هم دل داريم  انگار نه انگار كه ما هم جوونيم دوست داريم با دوستامون بريم بيرون بابا يه كم هم به فكر ما باشين شديم انگار يه پرنده داخل قفس كه هر وقت مي خوان بهمون آب و دونه مي دن .از اين رژيم هم كه بدتر هستند ما ميگيم آزاد باشيم منظورمون اين نيست كه از صبح تا شب داخل خيابونا ول بگرديم كه بهمون بگن اراذل اوباش هم از داخل خونه زنداني هستيم هم داخل خيابون تا ميايم يه تيپ مي زنيم از اون طرف پاسدارا مي گيرنمون آخه ما جوونا چه گناهي كرديم كه بايد يا قرباني اين رژيم يا قرباني خواسته هاي پدرمادرامون بشيم همين كارا مي كنند كه پسرا يا دزد مي شن يه معتاد ميفتن گوشه خيابون يا جوي آب، و دخترا هم فرار مي كنند اين شيخ هاي عرب مي خرنشون  و هزار بلا سرشون ميارن كه ديگه روشون نميشه سرشون جلوي ملت بگيرن بالا يا اگر فرار نكنن خود كشي مي كنند آخه چرا بايد اينطور بشه؟ من ديگه چيزي به نظرم نميرسه اگه شما چيزي مي دونيد كه من از اون بي خبرم مي تونيد تو نظرات برام بنويسيد 

 

|+|   نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386  8:17 توسط   سلما | 
مطالب پیشین
  1. به نام نوازنده گیتار عشق
  2. به نام نوازنده گیتار عشق
  3. دلم گرفته !
  4. jojo
  5. پوست
  6. خود را شناختم
  7. اطلاعاتی در مورد شهرستان کازرون
  8. sms عاشقانه
  9. داستان یک ازداج عشق
  10. axxxxxx
  11. در آغوش خداوند بزرگ
  12. خواب دوم (هوسي براي خوابيدن!)
  13. خدا را درخواب ديدم زار زار گريه ميکرد
  14. از پانزدهم آذر تا اول دي بـر شمــا چه خواهــد گذشــت؟
  15. درخشش ايران در هزاره‌ها و تاريخ هفت هزار ساله ايران