تبليغاتX
وروجک

وروجک

عکس ، جوک ، مطلب تاریخی و..

تقلب

اگه سر جلسه امتحان باشین چقدرجرأت دارین که بتونید جلوی 5تا7 مراقب تقلب کنید؟

یا دست و پاتون گم میکنید همه چیزو لو میدین؟

اما من جلوی 5تا مراقب یا شاید هم بیشتر تقلب کردم جز یکی از مراقبا بقیه خیلی گاگول هستن!

وقتی که باید به درس برسی تو حاشیه بری چاره ای جز تقلبی هم نداری!

می تونم به جرأت بگم که از وقتی پا به مدرسه گذاشتم(اول ابتدایی تا الان که دانشجو هستم) حدود 90% تو امتحانام تقلبی میکردم اما در کل شاید 3باراز من تقلب گرفتن. آخرین بارخاطره ی تلخش یادم نمیره.

 

 بقیش تم آپ بعدی بازگو میکنم که چه بلایی سرم اومد........

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 23:7  توسط سلما  | 

سلام به همه

سلام به همه به اونایی که هیچوقت تنهام نزاشتن و با نظراشون منو خوشحال کردند دوباره برگشتم که بتونم مطالب جالب و مفیدی تو وب بزارم.اومدم که آپ کنم!!!!!!!!

می خوام به اوج برسم. میخوام از ابرا بالاتر برم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 22:36  توسط سلما  | 

به نام نوازنده گیتار عشق

مي خواهم بنويسم براي تو محبوب زندگانيم تو که عشقت در قلبم مانده و شب و روز براي ديدنت لحظه شماري مي کنم
مي خواهم بنويسم همچون معشوقه اي و عاشقي که براي معشوقش نامه مي نويسد نامه اي که پر از احساسات و علايق يک انسان عاشقي که هر کلمه اش
با سوز و گداز نوشته شده؛آري يک نامه،نامه اي پراز احساسات عاشقانه که توسط فرشته اي حمل شده و بدست معشوقه اي مي رسد نامه اي عاشقانه از يک شمع براي پروانه و نگارنده براي او راز سرنوشت،راز زندگي يعني عشق را نوشته بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:39  توسط سلما  | 

دلم گرفته !

نمي دانم چه بگويم واز كجا بگويم از اين همه درد و رنج ؟!

از زندگي يكنواخت خسته شدم ، كجا بايد باشم كه بدون سختي و در رفاه و

آسايش باشم؟

احساسي دارم كه شايد كسي به اين احساس تاکنون دچار نشده

الان كه مي نويسم وسط اتاق دراز كشيدم و به همستر هايم نگاه مي كنم

كه با چه شوقي بازي مي كنند آرزو مي كردم كه اي كاش من هم جاي آنها

 بودم مثل علي بي غم.

وقتي به افكارم رجوع مي كنم مات و مبهوت مي مانم كه چرا بدنيا آمدم و

چرا حداقل توي يك شهر كوچيك با مردمي كه نمي توانند خوشبختي يكديگر

 را ببينند زندگي مي كنم؟!

خسته ام ، خسته ي خسته !

نه هيچ قومي و نه خويشي.

در اين شهر تنهاي تنهايم بدون سرگرمي ،بدون آسايش،با اينكه 19 سال دارم

 اما تا الان هيچ خوشي نديده ام

با اين وجود خدا رو شكر مي كنم كه سايه ي پدر و مادرم بالاي سرم است

 اگر اين دو نعمت را نداشتم چه مي توانستم بكنم؟

مثل يك گرگ زخمي شده ام طوري كه هم از دشمن ضربه خوردم هم از

دوستي كه جاي خواهر را برايم پر مي كرد.

وقتي ندارم بايد خلاص شوم از اين زندگي. . . .

از شما دوست عزيز ياري مي طلبم و مي خواهم مرا راهنمايي كني كه

چكنم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:42  توسط سلما  | 

پوست

1.    كساني كه پوست چرب دارند آب ليمو را با گلسيرسين مخلوط كرده با پنبه روي صورت خود بكشند.

 

2.    كساني كه جوش زير پوست آنها مي زند آب ليمو و عسل را مخلوط كرده بعنوان شربت ميل كنند.

 

3.    براي رفع چين و چروك هر 5ساعت يك عدد پرتقال ميل شود.

 

4.    براي جوش هاي صورت آب جعفري و آب سيب با يك قاشق غذا حوري آردجو مخلوط نموده به صورت ماسك روي صورت بگذاريد.

 

5.    خوردن سيب باعث روشن شدن رنگ چهره ميشود.

 

6.    براي درمان كك مك شيره انگور را به صورت ماسك بگذاريد.

 

7.    يك ماسك سفيد كننده براي پوستهاي چرب :

 

سيب رنده شده ، سفيده تخم مرغ و كمي پودر نشاسته را مخلوط به صورت ماسك روي صورت بگذاريد.

 

 

برگرفته از كتاب درمان با ميوه ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:30  توسط سلما  | 

خود را شناختم

دوست دارم دوست داشتن را‌‌‌‌‌‌. دانستن را. آرزوهای بزرگ داشتن را. محبت و عشق ورزیدن را

 و درست دانستن را که تمام زیباییهای جهان را شامل می شود پس تو ای دوست عزیز در این

راه شاید آسان اما بر پیچ و خم یاریم کن تا با یاری یکدیگر ندانسته ها را بدانیم و به دیگران نیز

 بیاموزیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:48  توسط سلما  | 

sms عاشقانه

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.

گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن

محبت تنها هديه ای است

که احتياج به بسته بندی ندارد

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش

 راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند.

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد


غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:31  توسط سلما  | 

داستان یک ازداج عشق

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:28  توسط سلما  | 

در آغوش خداوند بزرگ

 يکي از همين روزهاي تعطيلي که همگي در آرامش و آسايش خواب بوديم، خوابي ديدم. صحنه و دکور خواب برايم آشنا بود و خيلي زود احساس کردم که براي نخستين بار دارم دنباله يک خواب قديمي را ميبينم.

" کسي در آغوشم بود و هر دو ، پايان يک دوران گريستن را ميگذرانديم. آن کسي که پيش از من گريه را آغاز کرده بود از جا برخاست و اشکهايش را پاک کرد و دستي بر شانه من نهاد و گفت:

" بلند شو! بلند شو."

من مشغول کار خودم بودم و به او اعتنائي نکردم ، اين بار با فرياد گفت :

-         " اوستا ، پاشو بايد يک کار جدي بکنيم. "

من مات و مبهوت به او نگاه کردم و گفتم :

-         خداوند توانا ، قربان آن قد و قامتت بشوم ، من حسن عباسي هستم ، تازه اگر با هم خيلي رفيق و دوست هستيم ميتواني بگوئي حسن."

خداوند که اخمهايش را در هم کرده بود و انگاري عصباني شده بود به زور لبخندي زده و گفت:

-         " مگر من خداي تو نيستم ، چطور براي خريد آن پيراهن و اين شلوار به حرف بچه چهارساله ات گوش ميکني ، من ميخواهم تو را اوستا بنامم، همين."

-         " خداوند گرامي ، حسن هم نام بسيار خوبي است ، هر چند من از شانسهاي امام حسني ندارم که صدها کنيز و هزاران شتر و دهها خانه و غيره داشته باشم، اما به اين نام عادت کرده ام و اگر بخواهم به اوستا هم عادت کنم بايد چهل سال ديگر از عمرم را روي آن بگذارم ، تازه خيليها فکر خواهند کرد که من زرتشتي شده ام."

خداوند حرف مرا قطع کرد و گفت :

-         " چطور مردم را تشويق به تغيير نام ميکني اما خودت چنين نميکني ؟ از سوئي تو خودت مگر بارها ننوشتي و نگفتي که اوستا پيش از زرتشت وجود داشته ، بيخود ميکنند که ترا به آن بچسبانند، تو رفيق خود من هستي ، والسلام "

-         " تو خودت مرا اوستا نام ميگذاري ، آنوقت ميگوئي والسلام، پس به جاي والسلام بگو پايان."

خداوند اين بار لبخندي جدي ميزند و از ته دل ميگويد:

-         " آره با ايراني بايد ايراني حرف زد هر چند عربي هم بلد باشد."

خداوند يک خميازه بزرگي ميکشد ، دوبار دور خودش ميچرخد دستهايش را باز نموده ، مشتهايش را گره ميکند ، به من نزديک ميشود ، و من هم نزديک بود از ترس زهره ترک شوم، که خداوند با مشتهاي گره کرده مانند بوکسورهاي حرفه اي به نرمي و آرامي به شانه هايم ميزند، زدني که گوئي فرزندش را نوازش ميکند و دو سه بار به هوا ميپرد و ميگويد:

-         " بسيار خوب ، بيا جلو ببينم ، بايد به اصل کار بپردازيم ، آماده هستي؟"

-         "بستگي دارد که اصل کار چه باشد؟"

-         " جستن چاره اي براي من ، مگر نگفتم که در روي زمين چه کارهائي به نام من کرده و ميکنند ، بايد چاره اي بجوئيم."

-         خداوند گرامي چطور شد پس از گذشت قرنها و هزاره ها به فکر اين مسئله افتادي؟"

-         " اين فکر را تو در ذهن من انداختي ، و چه فکر بکري."

-         " از کجا آغاز کنيم؟"

-         " از يک تريبون ، تو بايد مرا کمک کني تا يک تريبون و پايگاهي براي رساندن پيامهايم داشته باشم."

 

قومي متفکرند در مذهب و دين

جمعي به گمان افتاده در راه يقين

ناگاه مناديي در آيد زکمين  

کاي بيخبران راه نه آنست و نه اين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:5  توسط سلما  | 

خواب دوم (هوسي براي خوابيدن!)

هر چند در اين شهر زيباي پاريس ، هزار و يک رنگ و وارنگ ديدني و جالبي وجود دارد اما براي ماها که هميشه در حال کار و تلاش هستيم و نه خواب و خوراک درست و حسابي داريم و نه برنامه اي براي روز ديگر ، فقط به فکر يک روز تعطيلي هستيم تا کمي بخوابيم. حالا بگذريم که بسياري ديگر از هموطنان مقيم اين ديار ، شب تا صبح بيدارند و بامدادان تا شب در خواب ! اما براي ماها که مرتب در حال تلاش هستيم روزهاي آسودگي بهترين بهانه براي استراحت است به ويژه تعطيلاتي که در همسايگي شنبه و يکشنبه باشد. چون فرنگيها هميشه دوست دارند که تعطيلات رسميشان جمعه يا دوشنبه بيافتد تا اين روز تعطيلي را به آخر هفته اضافه کنند و سه چهار روز به گردش بروند . اما ماها که حتي شنبه و يکشنبه ها را هم کار ميکنيم از اين روزهاي تعطيلي براي خوابيدن بامدادي استفاده ميکنيم و به قول دائي کويري ، ما هميشه کلي کسري خواب داريم و تازه وقت هم کم ميآوريم . شبها که چه عرض کنم ، دمدمه هاي سحر ساعت دو ، سه يا چهار بامداد ميخوابيم و با عجله ، و دست پاچگي ساعت هشت بامداد بيدار ميشويم تا کارهاي روزانه را آغاز کنيم . حالا خوبه که مادر بچه ، معلم و کارمند نيست و هر روز دختر خوشگلمان را بيدار ميکند ، صبحانه ميدهد ، لباس تر و تميز ميپوشاند و او را به مدرسه ميبرد، بگذريم که لباس پوشيدن ما هم به فرمان اين دختر خانم است، از دو سالگي براي ما هم لباس ، کراوات و غيره انتخاب ميکرد ، چه رسد به لباسهاي خودش . يادم از بچگي خودم ميايد که تازه خيلي پدر و مادر دمکرات ، مهربان و خوبي داشتيم اما فقط از دوازده سالگي توانستيم خودمان رنگ و مدل لباسهايمان را انتخاب کنيم . اما بچه هاي اين دوره و زمانه ، براي پدر و مادرشان لباس انتخاب ميکنند.

باري از خواب بامدادي روزهاي تعطيل ميگفتم ، آخ که چه کيفي دارد که شما ساعت سه يا چهار بامداد يک پياله شراب ببخشيد ! يک پياله ماست بخوريد و به رختخواب برويد تا چند ساعت آسوده بخوابيد . البته به شرطي که کسي شما را پس از چند ساعت با داد و فرياد بيدار نکند ، که" پاشو برويم خريد تا کفش و کلاه بخريم ، آلبالو و گيلاس بخريم ، امروز روز تعطيلي است و مارشه ها چيزهاي خوبي دارند ، هندوانه آمده و ما هنوز نوبر نکرده ايم ، فصل انار هم دارد تمام ميشود و ما يک شکم درست و حسابي انار نخورديم... وقتي ميروي و چند کيلو انار و هندوانه و گيلاس ميخري و کسي نميخورد و فردا ميوه ها ميگندد ! خانم داد و فرياد ميزند که : " اين همه ميوه چرا خريدي که خراب ميشه و بايد ريخت تو زباله دان !"

اگر کمي تاخير در بيدار شدن بکني ، ناگهان از خريد خانه ميرسي به خود خانه : " اين هم شد خونه که ما داريم ، رنگ آفتاب را نميبينيم ، چمدانها همينطور روي هم سوارند ، يک تختخواب درست و آشپزخانه بزرگ و سالن غذا خوري حسابي نداريم ، يخچالهايمان هم که کم است، اين سه چهار تا يخچال که جوابگوي ما سه نفر نيست ، بايد يک يخچال فريزر سه متري مثل يخچال کاترين بخريم ، تازه فرانسواز هم رفته استيل آشپزخانه و اتاق خوابش را عوض کرده و ما هم بايد يک فکري بکنيم ... خونه کاظم آقا را نگاه کن چقدر بزرگ است ! سگ هم دارند منقل کباب هم دارند هميشه هم خونه شان پر از مهمان است!... ميروي يک خانه بزرگ خارج از شهر ميخري ! هر روز با خانم دعوا داري که اين هم شد خونه ! اين همه از شهر دور است ! رفت و آمد من به فروشگاههاي دارتي و فنک و گالري لافايت سخت شده ! آدم يک قلک هم داشته باشه تو خود پاريس از اين خانه بزرگ و استخر و ميز پينگ پنگ و پارکينگش بهتره! ...

خب ! فردا ميروي و در پاريس خانه ميگيري و کمي کوچکتر! باز جنگ و دعوا که " اين خونه کوچيکه و نميشه مهمون دعوت کنيم ! عمه جان ميخواد از مشهد بياد خاله جان از شيراز بياد آقا عمو از تبريز بياد ... مگه ميشه تو اين خونه ازشون پذيرائي کني؟ "

خلاصه خيلي کم پيش ميآيد که انسان بتواند از تعطيليها و آسوده روزها بهره خوابيدن درست و حسابي ببرد و براي چند ساعت هم که شده آسوده بخوابد.

سرمست به ميخانه گذر کردم دوش

پيري ديدم مست و سبوئي بر دوش

گفتم زخدا شرم نداري اي پير ؟

گفتا کرم از خداست مي نوش خموش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:4  توسط سلما  | 

خدا را درخواب ديدم زار زار گريه ميکرد

در صحنه ميز و صندلي است و کتابخانه اي در کنار آن، و مردي که کتاب در دست دارد و ميخواند و پيداست که از آنچه ميخواند بسيار متحير و متعجب است . صداي زني مي آيد که با فرياد مي گويد:

زن : عزيزم بسه ديگه اون چراغ را خاموش کن بيا بخواب.

مرد: هيس داد نزن ، دارم مطالعه مي کنم.

زن : چه مطالعه اي ، تا کي ميخواي منو عذاب بدي و شبها نذاري بخوابم؟

مرد : چه عذابي بهت ميدم، تو تو اطاق خودتي ، منم اينجا تو سالن ، اصلا نه نور چراغ توي اطاق مي آيد نه صداي ورق زدن کتاب ، پس جارو جنجالت براي چيه؟

کمي سکوت و مرد به خواندن ادامه ميدهد. پس از چند ثانيه دوباره زن فرياد ميزند:

زن : آخه نميبيني همه اون موهات ريخته از بس که کتاب خواندي، اخه بسه ديگه پاشو بيا بخواب.

مرد : گفتم داد و بيداد نکن ، باز اين همسايه پليس خبر ميکنه ، فکر ميکنه دعوامون شده و داريم تو سر و کول همديگه ميزنيم.

مرد خواندن کتاب را ادامه مي دهد، چند ثانيه سکوت ، بار ديگر زن فرياد ميزند:

زن : آخه مرد حسابي صبح شد ، مگه فردا نمي خواي بري سر کار؟ پاشو بيا بخواب.

مرد که با فرياد همسرش از جا پريده و مضطرب است ، ميگويد:

مرد : خب من مي خوام برم سر کار ، تو که نميخواي بري سر کار ، ديگه جار و جنجالت براي چيه؟

زن : براي توست عزيزم، آخه نميخوام هنگام روز سر کارت خسته بشي و هي خوابت بياد.

مرد : عجب پس دل خانم براي بنده ميسوزه؟

زن : چه جور هم.

مرد: يکي دو صفحه ديگه بيشتر نمونده ، رسيده به موسي.

زن : چي ! رسيده به موسي؟

چند لحظه سکوت ...، و مرد کتاب را تمام کرده، خميازه اي ميکشد و مشتهايش را به سينه ميزند و به سوي رختخواب ميرود.

صحنه تاريک ميشود و موزيک لالائي براي يک دقيقه پخش ميشود.

پس از پايان لالائي ، چند لحظه سکوت ...، خروسي ميخواند...

 زن : عزيزم بلند شو . صبحونتو بخور که کارت دير ميشه.

زن به طرف ميز ميآيد و کتابي که شوهرش ميخوانده است را در دست ميگيرد، در همين لحظه مرد هم به سوي زن ميآيد.

مرد : صبح به خير عزيزم.

زن : صبح به خير ، چت بود ديشب؟

مرد : هيچي عزيزم، چيزيم نبود ، کتاب ميخوندم.

زن : ميدونم " افسانه افسانه ها!" رو ميخوندي، اما من از گريه ديشب ميگم، توي خواب گريه ميکردي؟

مرد: چطور؟ گريه.

مرد کمي فکر ميکند.

مرد : آهان  راست ميگي، تو فهميدي من توي خواب گريه ميکردم.

زن : آره عزيزم، چي بود؟ خواب بد ديدي؟

مرد : نه بابا ، خدا را خواب ديدم؟

زن : چطور خدا را خواب ديدي؟ مگه خدا چه جوريه که توي خواب تو بياد؟

مرد: حالا که اومد، عجب خداي خوبي هم بود، خيلي ازش خوشم اومد.

زن : چطور؟

مرد: آخه نميدوني در چه هيبتي اومد.

زن : مگه هيبتش را هم ديدي؟

مرد: آره عزيزم ، يک جوان زيبا و خوشگل.

زن : خب ! با همديگه صحبت هم کرديد؟

مرد:آره عزيزم، چون با هم صحبت کرديم ، منهم گريه کردم . آخه توي خواب ديدم که خدا گوشه اي غريب و تنها مثل اين بچه هاي يتيم نشسته و زانوهاش رو در بغل گرفته و داره هق هق ميکنه، اولش فکر کردم که از فرط خوشحالي و شادي داره به ريش ماها ميخنده . با خودم گفتم که اين چرخ و فلک را آفريده و اين مردمان را خلق کرده و اين شلم شوروا را درست کرده ، حق هم داره که به ريش همه ما بخنده. اما من با خودم گفتم همينجوري که نميشه خنديد، اونهم خدا،... جلو که رفتم فکر کردم الان چند تا مامور ميريزن روم و اجازه نخواهند داد که بهش نزديک بشم. همچين پاورچين پاورچين رفتم جلو اما هيچ خبري نبود و کسي مزاحم نشد تا رسيدم جلوش ، ديدم واي مثل اينکه يک چشمه جلوش وا کرده باشند ، از اشکش کلي آب جمع شده است و خدا داره زار زار گريه ميکند. جلوش زانو زدم و گفتم : خدا جان فدايت شوم . درود بر تو. چيه؟ جريان چيه از چه قراريه؟ تو ديگه چرا گريه ميکني؟

سرش رو کمي بلند کرد ، چه چهره اي، مثل ماه، زيبا و مهربان، دلربا، معصوم، تا صورت بهتر از ماهش را ديدم دلم باغ باغ وا شد.

بهم گفت: اگه گريه نکنم چه کنم؟

مرد: گفتم آخه خدا جان تو چرا گريه ميکني؟ تو که خداوند بزرگي، توانائي، جباري، مکاري، قادري، قاسمي، عظيمي و ...

ناگهان صداي گريه اش بالاتر رفت و گفت : بيا ، اين هم از تو، با اين حرفهاي تو و با کارهاي اونها ، اگر من گريه نکنم پس چه کنم؟ تو مگر الان اون کتاب رو نميخوندي؟  

مرد: کدوم کتاب رو؟

خدا: همون کتابي که هنگام خواندن ، ده بار با زنت دعوا کردي؟

مرد: آهان چرا، همين نمايشنامه را ميگي؟ افسانه افسانه ها

خدا : آره همونو ميگم، نديدي در تاريخ از ديروز تا به امروز با من چه کرده اند؟ به نام من چه کارها که نکرده اند، به ياد من چه خانه ها که نساخته اند ، نگاه کن مرا، من محتاج و نيازمند خانه و معبدم؟ نميبيني در تاريخ با من چه کرده اند؟

مرد: آره خدا جان راست ميگي ، چه ها که به نام تو نکرده اند و نميکنند، پس اين طرف درست نوشته ، اين "افسانه افسانه ها".

خدا : اي واي، هنوز اونهائيکه تو خوانده اي ذره اي است از دردهاي من و از نيرنگها و حيله هاي مردم به نام من...

مرد : خب خدا جون اين که کاري نداره ، همه اينها رو تکذيب کن، سخنراني کن و مردم را روشن کن.

خدا : چه جوري؟ من با اينهمه اقتدار و شوکت و عظمت و برو بيا ، يک منبر، يک روزنامه، يک بلند گو، يک راديو، يک تلويزيون و حتي يک فاکس ندارم که به اين شارلاتانها بگويم : بابا بسه ، دست از سر موفرفري من برداريد. تا کي ميخواهيد براي من بيچاره که تمامي هستي از آن من است ، خانه بسازيد و چون خر عصاري دور آن بگرديد؟ تا کي ميخواهيد آدم و حيوان را به نام من و براي رضاي من قتل عام کنيد و تا کي ميخواهيد دنيا را بچاپيد و به نام من از رنج بينوايان کاخها و مناره ها بسازيد؟ ... و تازه مگر نميدوني من که خودم معبدي ندارم ، خانه اي ندارم هر چه معبد و خانه به نام منه ، متولي و نگهبان داره ، تازه اگر شبي هم بخواهم وارد يکي از خانه هاي خودم بشوم ، متوليها و نگهبانها مرا راه نخواهند داد . خلاصه من منبر ، روزنامه ، مجله ، تريبون ، راديو و تلويزيون ندارم که بتوانم با مردم حرف بزنم ، تازه اگر هم با همين چهره و قيافه ظاهر شوم و حرفي بزنم همان متوليان و نگهبانان معبدها و خانه هاي من و صاحبان مطبوعات و رسانه ها مرا خواهند کشت و خواهند گفت دروغگو و کافر و ملحدم.

مرد : واقعا راست ميگي خدا جون ، عجب بدبختي اي گير کردي ، وضع تو را هم خيلي خراب کرده اند، خدا گريه اش را از سر گرفته زار زار گريه ميکند.

خدا : حالا فهميدي که من چرا زار زار گريه ميکنم؟

آره عزيزم! من هم که بغض در گلويم گرفته بود ! بغضم را شکستم و دست در گردن خدا انداخته و شروع کردم با او به گريه کردن ! و بهش گفتم:

خدا جان قربانت بروم ، تو چه خوب و مهرباني ، لطيف و بخشنده اي و چه خوب است که من هم براي تو گريه کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:2  توسط سلما  | 

درخشش ايران در هزاره‌ها و تاريخ هفت هزار ساله ايران

سالنامه‌هاي جهان

بزرگترين و قويترين ادياني كه امروز مردم جهان را بخود مشغول نموده است، «اديان ابراهيمي» و بگفته‌اي پيامبران از نسل « آدم» ميباشند. « اسلام»، « مسيحيت و يهوديت» ادياني هستند كه از يك جايگاه، يك منشاء و يك مركز برخاسته اند و هركدام از اينها، تاريخي براي خود دارند.

«تاريخ اسلام» كه به تقليد از «تاريخگذاري پارسيان» در زمان خلافت «عمر» بثبت رسيده است اكنون سال 1424 ميباشد اين تاريخ از هنگامه هجرت(گريز) « پيامبر اسلام»، از « مكه» بسوي
«
مدينه» در نظر گرفته شده است كه بر اساس ماه تنظيم گرديده و بعنوان هجري قمري مشهور است.

« سالنامه هجري قمري» بعلت متغير بودن ماهها فقط يك تاريخ سمبليك براي مسلمانان است و هيچ كشور اسلامي، تاريخ اداري- سياسي خود را براساس آن تنظيم نكرده و نميكند، بجز « ايران» كه سالنامه خويش را با « هجرت پيامبر اسلام» تطبيق داده است و بجاي ماه، بر اساس خورشيد آنرا تنظيم نموده است و با « نوروز» و«بهار» آغاز ميشود.

- بخش وسيع و گسترده ديگري از ساكنان كره زمين
«
تاريخ ميلادي» را استفاده مي‌كنند كه از هنگاميكه
«
ميلاد عيسي مسيح» تا به امروز سال 2003 مي شود.

« سالنامه يهوديان» از هنگاميكه زندگي و يا « ميلاد آدم» تعيين شده است. اين سالنامه از سپتامبر امسال وارد 5763 ميشود.

« تاريخ فراماسونري» نيز كه نشات يافته از
«
سالنامه يهوديان» است با سه هزار سال اختلاف
«
پيش از تولد مسيح» سال 6003 مي‌باشد.

« آدم» و فرزندانش

از سويي بايد در نظر داشت كه اديان يادشده (يهوديت، مسيحيت، اسلام) پيدايش حيات را از آغاز زندگي « آدم» ميدانند. آنهم نه اينكه « زندگي متمدن»، بلكه زندگي كلي بشر كه در حالت توحش ميزيسته است.

اما چرا زندگي وحشي! بدليل اينكه نشانه‌هايي كه در «قرآن»، «انجيل» و «تورات» در باره زندگي «آدم و حوا» بچشم ميخورد، بيانگر توحش اين «بشر اوليه» است، اين «بشر» كه «آدم» نام دارد.

عريان زندگي ميكند.

ازگياهان و ميوه هايي درختي استفاده ميكنند.

هنوز آتش را نميشناسند.

همخوابگي زن و مرد و توليد مثل را نميشناسند.

پس از شناخت همخوابگي زن و مرد و داراي فرزندشدن، فرزندانشان با هم همخوابه ميشوندو

نشانه توحش «آدم» حتي قرنها پس از او نيز در «صحراي سينا» و دشت بين النهرين ادامه دارد.

فرزندان «آدم» براي هرنسلي، «رئيس قبيله اي» داشته اند كه او را «پيامبر» برگزيده از سوي خدا مي خوانده اند، اين رهبران قبيله هر اشتباه و خلافي كه مرتكب ميشده اند را بحساس خدا مي‌گذاشته اند.

بدون هيچگونه استثنايي هريك از اين روساي قبيله خلافكاريهاي بزرگي مرتكب شده اند كه اين خلافها در «قرآن»، «انجيل» و «تورات» آمده است.

- چنانچه در كتب ديني آمده است بزرگترين خلافكاري «آدم» عدم اطاعت او از خدا بوده است و استفاده از ميوه درخت ممنوعه؟ يا بر اساس برخي از نظريات ديگر همخوابگي با «حوا»؟

پس از همخوابگي «آدم و حوا» اين دو داراي فرزنداني ميشوند كه پسرانشان در رقابت گزينش همخوابه از ميان خواهرانشان و بجان هم افتاده و «قابيل» براي تصاحب خواهر زيباتر برادرش «هابيل» را ميكشد..

«نوح»

رئيس قبيله ديگري است كه بخاطر مسئله جنسي با فرزندش مجبور به ترك او شده بود. (تورات تكوين- - اصحاح 16 و قرآن سوره هاي 25 و 26)

«لوط»

با دو دختر خود همخوابه شده بود و ملت او همجنسگرا بودند كه حتي مايل به دست اندازي به دو ميهمان زيبا و جوان او بودند (تورات- تكوين- اصحاح 19 و قرآن)

مترجمان و مفسران كتب ديني مدعي شده اند كه دو جوان زيبايي كه مهمان « لوط» بوده اند، فرشتگاني از آسمان آمده بودند؟ ما نادرستي اين سخن را در نوشته‌ها و مقالات پيشين ثابت نموده و توضيح داده‌ايم كه خداوند براي سخن گفتن با انسان نيازي بفرستادن ملائكه در جسم انسانهاي ديگر ندارد و از سويي اگر بخواهد دو جوان زيبا براي «لوط» و يا شخص ديگري بفرستد ميتواند اينكار را محرمامه انجام بدهد تا بهانه اي بدست ملت همجنسگراي «لوط» ندهد؟

اما در اصطلاح عاميانه ميدانيم كه مردم به هر دختر و پسر زيبايي صفت فرشته مي‌ دهند و كلا خوشرويان و زيبايان را ملائكه و فرشته مي نامند!!

«ابراهيم»

همسرش «سارا» را براي گاو، گوسپند، شتر و برده به «فرعون مصر» فروخت. (تورات تكوين اصحاح 12)

«ابراهيم » نيز هرچه كرده بحساب فرامين الهي گذاشته و آنرا دستور خدا ناميده است.

«ابراهيم» در پي بروز قطحي و وجود تنگدستي در ميان خانواده اش بسوي مصر حركت مي كند زيرا شنيده است كه فرمانرواي مصر زنان زيبا را از پدران و برادران در برابر پرداختهاي خوبي خريداري ميكند… «ابراهيم» اين معامله را بحساب فرمان خدا مي گذارد.

«ابراهيم» با «هاجر» كه هديه «فرمانرواي مصر» به «سارا» بوده است همخوابه گشته و «اسماعيل» ( نياي بزرگ قريش و پيامبر اسلام) را آورده است (گفته است فرمان خدا!)

«سارا» كه بچه دار نميشده است د رپي سفارشش چند جوان زيبا بخانه «ابراهيم» ميآيند و باردار شدن «سارا» را به او خبر ميدهند… «ابراهيم» مدعي ميشود كه اين جوانان زيبا نه ملائكه، بلكه خود خدا بوده اند كه در چهره جوان به خانه و حريم او وارده شده و مژده بارداري همسرش را داده‌اند؟!

پس از اين كه «سارا» هم داراي فرزند ميشود رقابتي سخت بين «سارا» و «هاجر» و فرزندان اين دو پديد مي‌آيد. «ابراهيم» براي پايان بخشيدن به درگيري همسرانش تصميم به نابودي يكي از فرزندان خود ميگيرد با عنوان قرباني به امر خدا!؟

«ابراهيم» پس از اينكه خود را براي سربريدن فرزند رشيدش ناتوان مي‌يابد از كشتن او اجتناب ورزيده و مدعي مي‌شود كه خداوند خواسته است او را امتحان كند!؟

در گيري زنان «ابراهيم» پايان نمي‌پذيرد و بدين رو «ابراهيم» بر آن ميشود تا «هاجر» و فرزند او «اسماعيل» را در صحراي خشك و سوزان عربي رها سازد (گفته است فرمان خدا!)

«داود»

به همسر يكي از فرماندهان سپاهش تجاوز نمود پس از آنكه آن زن از داود حامله شد، شوهر او را به جنگ فرستاد و دستور داد تا او را از پشت بكشند و پس از مرگ شوهر، داود زن را به حريم خود آورد. (تورات ساموئل اول اصحاح 11)

«سليمان»

با اينكه زن و فرزند بسيار داشت به عشق «بلقيس» ملكه صبا، به ان كشور لشگركشي نمود و «بلقيس» را ربود. (تورات- پادشاهان اول اصحاح 11)

اما در برابر همه اين مسائل و مشكلات و در تمامي اين هنگامه‌ها تمدن و مردم ايران بمراتب انساني تر و آگاهتر ميزيسته اند و همجنسگرايي و ازدواج ميان «خواهر و برادر» و «پدر و مادر» هرگز در ايران وجود نداشته است و از سويي چنانچه در كتاب «دينداري و خردگرايي» نوشتيم حتي خداي آرياييان خدايي است داناو توانا در برابر خداوند فرزندان ادم كه خدايشان، خدايي نادان و جاهل است!!

زيرا خداي آدميان تمدن را نمي شناسد و و جود انسانها در آنسوي آبها را نمي داند و هر چه هست در آدم و از آدم مي داند و كلا قصه‌هايي كه از آدم تا خاتم روايت مي شود افسانه‌هايي است كه سخن از جهل و ناداني خداي آنها مي گويد.

مثلا خداي آنها نمي داند كه چهار قدم بالاتر از دشتي كه آدم و حوا در آن سرگردانند تمدنهاي بزرگ مصر و سياهان آفريقا و ايران وجود دارد كه فرزندانش ميتوانند با آنها پيوند زناشويي ببندند بجاي اينكه با خواهران خود همخوابه شوند، و براي گزينش خواهر زيباتر خون و خونريزي راه بيندازند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:41  توسط سلما  | 

انسان آفريده‌‌اي ناشناخته؟

به گواهي تاريخ و دانشمندان تمامي عصرها، انسان همواره موجودي ناشناخته بوده است. فلاسفه و انديشمندان و پيامبران در طي هزاره‌ها آمده‌اند، طرحها، نظريات و برنامه‌هايي را هم ارائه نموده‌اند. اما هرگز كسي نتوانسته است اين عنصر مرموز و مشكوك را بشكافد و دريابد كه انسان چيست، كيست و در اين جهان چه ميكند؟

درجهان كنوني ، پيشرفت سريع تمدن و تكنولوژي مدرن كه تماماٌ آفريده انسان است، وي را به مرحله‌اي فراتر از آفريده‌هايش كشانده است. يعني گنجايش و حجم آفريدگي انسان كنوني در رابطه با ماهواره‌ و انفورماتيك و اينترنت و ديگر تكنولوژيهاي مدرن بحدي گسترده است كه تا ساليان سال برنامه‌هايي را آماده دارد و هرروز هم بر آن افزوده ميشود و امكان كاربرد تمامي آنها براي همه ميسر و شناخته نيست. اين انسان كه امروز بر روي زمين چون خداوندي زندگي ميكند و هر غيرممكن را ممكن و يا هر آرزويي را به واقعيت تبديل مي‌كند، باز در مرزهايي از ناتواني گير ميكند و از راه مي ايستد.

همين انسان پيشرفته و دانشمند، امروز دچار تنگدستي، فقر و سقوط مادي است كه روز به روز بر آن افزوده ميشود.

مشكلات بيكاري، بيخانماني، شكست كمپانيها و شركتهاي بزرگ و كوچك و از بين رفتن قداست انديشمندان و رهبران سياسي جهان امروز، دردهايي هستند كه همه با هم دست به دست ميدهند تا اين انسان خداوند زمين را به مرحله سقوط بكشانند. بي شك همزمان با اين سقوط بخشهاي فراواني از بشريت كه در رفاه، آرامش، آسودگي و بي دردسري زمانه را سپري ميكنند، كوشندگان و آفرينندگاني هستند كه هربامداد كه از خواب برميخيزند برنامه و طرحي براي آفرينشي نوين دارند و در همين آفريدن و يا ماندن و درجا زدن است كه انسان امروزي چون انسان ديروزي به دو دسته و گروه تقسيم ميشود. البته بسياري داشتن و نداشتن شانس را در بهبود اوضاع آدميان دخيل ميدانند، اين شانس را هم كسي نتوانسته است تاكنون كالبدشكافي كند تا دريابد براستي شانس يعني چه؟ و گوهر اين كلام و سخن چيست؟

آنانكه باور مذهبي دارند، خدارا جايگزين شانس نموده اند و هرخوب و بدي را از او ميدانند و آنانكه انديشمند هستند همه رفتها و آمدها و فراز و نشيبهاي بشر را از انديشه و خرد او ميدانند.

درنگاهي واقع گرايانه به اين سه نوع طرز تفكر و انديشه، براستي ميتوان اين را گواهي داد كه پيشرفت و ترقي و تمدن سازي بشر، همواره تكيه بر انديشه فعال و باور داشتن به آفريدن و آفرينندگي بوده است و از آن طرف هر گاه انسان در پي پيروزي شانس و يا ياري رساني غيبي بوده است، به هدف رسيدنش قدري دچار مشكل گشته و انديشه از فعاليت و نوآوري دور شده است.

از سويي كسانيكه به انديشه‌هاي محكم ديني باور دارند، دو نوعند:

نخست كساني هستند كه از اين نوع باور براي خلاقيت و آگاهي بيشتر بهره ميگيرند و اينگونه انديشه را كوهي محكم و استوار پشت سرخود مييابند تا راه ترقي، پيشرفت و آفرينندگي را طي كنند و اين گروه به فرهيختگي و خردمندي ميرسند و عادتا هستي را با بينشي خردگرا مينگرند.

گروهي ديگر با داشتن تفكرات ديني خود را بخواب برده و هر آمد ورفتي را از سوي عنصري ديگر دانسته و يا به طرف بنيادگرايي و تعصب ورزي ميروند و يا به سمت انفعال و راكد بودن يعني مرده در تلاش! و ايستا در عقيده. و عادتا «تفكرديني» براي اين افراد به منزلـه مواد مخدر ميباشد كه آنها را از خود بيخود مينمايد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:37  توسط سلما  | 

اس ام اس

عشق تو آتش زد بر خرمنم. وای خرمنم وای خرمنم وای خرمنم وای خرمنم...خوبه همین جور ادامه بده

نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد

امروز روز جهانی پوکی استخوان است کله پوک روزت مبارک

غروب عاشقا رنگش طلاییست/اگرچه آخرش رنج و جداییست

باغبان درب را نیند من فرد گلچین نیستم /من اسیر یه گلم دنبال هر گل نیستم

دلیل دوری من از تو تاریکی دنیای من بود نمی خواستم در این ظلمت شریک باشی

یا مهدی ... عالم از آن توست غریبانه چرا می گردی!

ای بی خبر از قافله رهگذر مرگ/ هر رهگذری می گذرد از گذر مرگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:49  توسط سلما  | 

خاطره

سلام اومدم با یه خاطره که مربوط می شه به سال اول دبستان

حدودا ۷ سال داشتم که می رفتم اول .حدودا ۴ماه از مدرسه می گذشت منم تقریبا هفته ای ۲ بار می رفتم برای ریاضی هر وقت میومدم عدد ۹ را بنیسم جایی که بنیسم ۹ می نوشتم p خب بلد نبودم

هیچکس هم که به من نمی گفت داری اشتباه می نویسی تا اینکه یه روز هم مثل بقیه روزا نوشتمp

تا اینکه معلمم متوجه شد گفت این چیه نوشتی منم ترسدم که نمرم بد بشه من تنبیه کنه گفتم مگه

غلط نوشتم از شانس خوبم نه تنبیهم کرد نه چیزی فقط به من گفت عدد نه (p) که نوشتی اشتباست

باید این طور بنویسی منم خیلی خجالت کشیده بودم جلو معلمم و از همه بدتر جلو بچه ها این طور بود که ضایع شدم .

از یه طرف هم شانس اوردم که کسی من مسخره نکرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 19:12  توسط سلما  |